« أَقْرَضُوا الله قَرْضاً حَسَناً » و « الله يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ في طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ » و « سَخِرَ الله مِنْهُمْ » و چون خبر رسول كه : « ضحك الله ممّا فعلتها البارحة » .
فوصف نفسه لنا بنا : فإذا شهدناه شهدنا نفوسنا ، و إذا شهدنا شهيد نفسه .
پس نفس خود را وصف كرد از براى ما بنا ، لا جرم چون مشاهدهء او كنيم مشاهدهء خود كرده باشيم و چون او مشاهدهء ما كند مشاهدهء خويش كرده باشد . و همانا حسين منصور از اينجا گفت ، شعر :
أنا من أهوى ، و من أهوى أنا
نحن روحان حللنا بدنا
فإذا أبصرتنى أبصرته
و إذا أبصرته أبصرتنا
و اين حسين را نيز ازين صهبا جامى است و بر صاحب سرمستان كامى ، و آن اينست :
بيا اى كه جان را مداوا توئى
كه ما دردمند و مسيحا توئى
جهان چون تن است و تو جان جهان
كه چون جان نهان و هويدا توئى
[ چو ظاهر به باطن بياميختى
گهى ما تو باشيم و گه ما توئى
غلط مىكنم ما و تو خود كجاست
در آن جا كه اى جان تنها توئى
بزن آتش اى در ما و من
كه ما جمله لائيم و الَّا توئى
بهر گوشه اى از تو صد فتنه است
كه سرمايهء شور و غوغا توئى
ز عالم چو آيينه اى ساختى
تماشاگر و هم تماشا توئى
ز هر ذره جلوه دهى حسن خويش
كه در ديده پيوسته بينا توئى
گر آشفته آيد حديث حسين
تو معذور دارش كه گويا توئى
و لا شكّ أنا كثيرون بالشخص و النّوع .
و شك نمىآرم كه ما ، يعنى اهل عالم ، به افراد انسانيه بسياريم به شخص و نوع ، چه در كثرت اشخاص و انواع عالم شبهه نيست اما كثرت افراد انسان بحسب انواع بدان معنى است كه مركَّبند از دو عالم روحانى و جسمانى .
و أنا ان كنّا على حقيقة تجمعنا فنعلم قطعا أن ثمّ فارقا به تميّزت الأشخاص بعضها عن بعض ، و لو لا ذلك ما كانت الكثرة في الواحد .
و اگر چه هستيم ما بر حقيقت نوعيه كه جمع مىكند همهء ما را ، پس به علم قطعى مىدانيم كه اينجا فارقى هست كه بدان فارق متميّز مىشود بعضى اشخاص از بعضى ، كه اگر اين فارق نبودى كثرت در واحد متصوّر نشدى .
فكذلك أيضا و إن وصفنا بما وصف به نفسه من جميع الوجوه فلا بدّ من فارق .
پس همچنين نيز اگر چه وصف كرديم حق تعالى را بدانچه حق تعالى نفس