[ پيشگفتار ]
اى على كه جمله عقل و ديدهاى شمهاى واگو از آنچه ديدهاى باز گو اى باز عرش خوش شكار تا چه ديدى اين زمان از كردگار درود خدا بر تو روزى كه چشم به جهان گشودى و دوران پر بركتى كه زيستى و روزى كه ديده از جهان فرو بستى .
اى على ، اى عصارهء خلقت و اى نمونه « بودن » .
اى كه سراسر زندگانيت فرياد « حق » بود و تمام كلامت پيام « عدالت » .
بلند باد دستى كه سبزى ايمان تو را به انسانها هديه مىآورد و هميشه گويا باد زبانى كه حقيقت تو را مىسرايد .
كيست كه فضائل تو را بشنود و در برابر آن سر تعظيم فرود نياورد ، و كدام صاحبدلى است كه اوصاف بى بديل تو را گوش فرا دهد ، و از جان و دل به آن عشق نورزد ؟ .
حقانيت تو نيروئيست كه هر حق جوئى را بسوى خود جذب مىكند و شرارهء عشقت آتشى است كه هر قلبى را مىگدازد . هر جا دلى است به ياد تو مىتپد و هر جا چشم حق بينى است ، به حقانيت تو خيره مىگردد .
نام بلند تو را در چهار سوى خاك ، نه تنها پيروان عاشقت ، كه هر آزاده و زنده دلى ، با مجد و عظمت ياد مىكند .
تو آن نخل بلندى هستى ، كه ريشه در آسمانها دارد ، و آن رود خروشانى ، كه تا ابديت جاريست ، بىترديد حضور تو بر خاك و آئينههاى ادراك ، سرمديست .
اى معنويت نامكشوف و اى سپيدتر از سپيده .