بيت المقدّس است . سليمان - عليه السّلام - انديشه كرد و گفت : اين خبر مرگ من است كه با من دادند . چه تا من زنده باشم كس بيت المقدّس را خراب نتواند كردن .
بفرمود تا بكندند و در ديوار بستى از آن او بنشاندند . آنگه گفت : بار خدايا ! چون وقت مرگ من در آيد خبر مرگ من بر جنّيان بپوشان تا مردمان بدانند كه جنّيان غيب ندانند . چه جنّيان دعوى علم غيب كردندى و كهانت . آنگه در محراب رفت تا نماز كند ( 1 ) ، ملك الموت بيامد و جان او برداشت . او تكيه كرده بود بر عصا ( 2 ) .
ابن زيد گفت : سليمان ملك الموت را پيش از آن گفته بود كه : چون مرا اجل نزديك رسد مرا خبر ده به چند روز پيش ، چون [ 20 - پ ] وقت مرگ او در آمد ، ملك الموت بيامد و گفت : يا سليمان ! از عمر تو يك ساعت بيش نماند . او شياطين را بخواند و گفت : براى من كوشكى كنى از آبگينه ، كه من در آن جا شوم مردمان را بينم و ايشان مرا بينند ( 3 ) در حجاب باشم از ايشان و آن حجاب منع نكند از آن كه مرا بينند ، هم در اين حال در اين جاى كه من ايستادهام گرداگرد من ، و آن را درمسازى ( 4 ) .
ايشان آنچه او خواست بكردند به يك ساعت ( 5 ) ، او بر پاى ايستاده بود و نماز مىكرد ( 6 ) ، ملك الموت آمد و جان او برداشت و او بر عصا تكيه كرده .
و روايتى ( 7 ) ديگر آن است كه او قوم را گفت : اين ملك به اين صفت كه خداى مرا داد ، يك روز در او نياسودم فردا مىخواهم تا يك ساعت بياسايم و يك فرداى صافى بر من بگذرد بى كدارت ( 8 ) از بامداد تا به شب . گفتند : فرمان تو راست .
چون دگر روز بود در كوشك رفت و مردم را منع كرد از آن كه در پيش او شوند و درها بفرمود تا ببستند تا آن روز چيزى نشود ( 9 ) كه دلتنگ شود . چون در كوشك شد عصا ( 10 ) بدست داشت بر آن عصا تكيه كرد و در مملكت خود نظاره مىكرد . نگاه كرد برنايى را ديد از پيش او ايستاده . او را گفت : السّلام عليك يا سليمان ! گفت :
هامش
( 1 ) - دا ، آج ، لب : و نماز مىكرد .
( 2 ) - دا ، آج ، لب : و او تكيه كرده بر عصا .
( 3 ) - آج : نبينند .
( 4 ) - دا ، آج ، لب : مسازيد .
( 5 ) - دا : به يك ساعت بكردند .
( 6 ) - دا : و او بر پاى ايستاده نماز مىكرد .
( 7 ) - دا ، آج ، لب : و روايت .
( 8 ) - دا : كداره ، آج ، لب : كدورت .
( 9 ) - دا ، آج ، لب : نشنود .
( 10 ) - دا ، لب : عصاى ، آج : عصايى .