بر جستند و من بريق ( 1 ) شمشير ديدم و آوازى شنيدم كه گفت : للَّه الحكم يا علىّ لا لك و ( 2 ) لأصحابك . و آواز امير المؤمنين شنيدم كه مىگفت :
لا يفوتنّكم الرّجل
، مرد نبايد تا ( 3 ) فايت شود و بجهد ( 4 ) ! و او را تيغ زده بودند .
امّا شبيب بن بجره تيغ بزد ، تيغش در طاق آمد و كار ( 5 ) نكرد ، و عبد الرّحمن ملجم - لعنه اللَّه - تيغ بزد بر ميان سر امير المؤمنين ، و آواز در مسجد افتاد كه امير المؤمنين را بكشتند .
و امّا شبيب بجست و از در مسجد بيرون شد با تيغ ، مردى او را بيفگند و تيغ از او بستد و خواست تا او را بكشد ، مردم با ( 6 ) ايشان رسيدند بترسيد و ايمن نبود كه گويند كشنده تويى ، تيغ بينداخت و او را رها كرد و بگريخت .
و شبيب با خانه رفت و جامه بكند و حرير از سينه مىگشاد . پسر عمّى از آن ( 7 ) او در سراى شد ، او را ديد . گفت : همانا امير المؤمنين را تو كشتهاى ؟ خواست تا گويد نه ، گفت : آرى ! پسر عمّش تيغ بر گرفت [ 249 - پ ] بر گردن او زد و سرش بينداخت .
و پسر ملجم مىگريخت ، مردى گليمى داشت بر او زد و او را بيفگند و تيغش بيوفتاد . او را بگرفتند و پيش امير المؤمنين بردند ، و آن سه ديگر بجست ( 8 ) و به ميان مردم در شد و بگريخت ( 9 ) . و اين يك روايت است .
و ديگر روايت آن است كه : پسر ملجم او را تيغ در نماز ( 10 ) زد و او نماز ببسته بود و الحمد بر خوانده بود و يازده آيت از سورة الانبياء ، كه اين ملعون او را ضربت زد . او نماز نبريد ، بل نماز سبك بكرد و سلام داد ، و گفت :
فزت و ربّ ( 11 ) الكعبة
، به خداى كعبه كه ظفر يافتم . و پسر ملجم را بگرفتند و پيش امير المؤمنين آوردند و گفتند : يا
هامش
( 1 ) . آج ، لب ، كا : برق .
( 2 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش لا .
( 3 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش . كا : كه .
( 4 ) . مش : بجهيد .
( 5 ) . آج ، لب خود .
( 6 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : به .
( 7 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : پسر عمّش .
( 8 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : بجستند ، كا : بگريخت .
( 9 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : در شدند و بگريختند .
( 10 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش بامداد .
( 11 ) . آط ، آج ، لب ، مش : بربّ .