بد دلى . الاشحّة ( 1 ) جمع شحيح ، و اين از بناى قلَّت است . گفت : بخيلانند به مال خود بر شما ، چيزى در راه خداى و ( 2 ) جهاد صرف نكنند ، و چون غنيمتى پيدا شود مشاحّت و مناقشت كنند . و نصب او بر حال است من قوله : * ( وَلا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا ) * .
* ( فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ ) * ، چون وقت كارزار بود ( 3 ) . خوف از نامهاى كارزار يكى است . * ( رَأَيْتَهُمْ ) * ، بينى ايشان را كه » در تو مىنگرند و چشمهاى ايشان در ( 5 ) مىگردد از ترس و بد دلى ، [ * ( كَالَّذِي ) * ، اى ] ( 6 ) كدوران عين الَّذي ، على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه ، چنان ( 7 ) كه چشم كسى در گردد كه ( 8 ) از هوش بشود از مرگ .
* ( فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ ) * ، چون كارزار و ترس از او بشود ( 9 ) ، * ( سَلَقُوكُمْ ) * ، زبانهاى تيز در شما كشند و دراز زبانى كنند . و مرد فصيح زبان بلند آواز را رجل مسلق ( 10 ) و مصلق ( 11 ) و سلَّاق و صلَّاق گويند ، و اصل صلق ضرب باشد .
قتاده گفت : اى بسطوا السنتهم فيكم . و « حداد » ، جمع حديد باشد ، يعنى تيز ، و اين در وقت قسمت ( 12 ) غنيمت باشد كه گويند : ما با شما حاضر بوديم در كارزار ( 13 ) ، نصيب ما تمام بدهى . در وقت كارزار بد دل باشند ، و در وقت قسمت بخيل باشند .
* ( أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ ) * ، اى على المال و الغنيمة ، بخيلان باشند بر مال و غنيمت . و نصب او بر حال است من قوله : * ( سَلَقُوكُمْ ) * .
* ( أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا ) * ، ايشان ايمان ندارند . * ( فَأَحْبَطَ اللَّه أَعْمالَهُمْ ) * ، خداى عمل ايشان باطل بكند ( 14 ) ، يعنى قبول نكند عمل ايشان ، براى آن كه بر وجه مأمور به نه افتاده است ( 15 ) . * ( وَكانَ ذلِكَ عَلَى اللَّه يَسِيراً ) * ، و اين بر خداى آسان است .
هامش
( 1 ) . آط ، آب ، كا : و الاشحّة .
( 2 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش در ره .
( 3 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش ، كا : آيد و .
( 4 ) . آط ايشان .
( 5 ) . چاپ شعرانى ( 9 / 127 ) : دور .
( 6 ) . اساس : ندارد ، از آط ، افزوده شد .
( 7 ) . آط : چونان كه .
( 8 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش او .
( 9 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : كارزار بشود .
( 10 ) . آط ، آب ، مش : مصلق ، آج ، لب : ندارد .
( 11 ) . كا : مصاق ، ديگر نسخه بدلها ندارد .
( 12 ) . آط ، آب ، آج ، لب و .
( 13 ) . آط ، آب ، آج از .
( 14 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : كند .
( 15 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : نه بر وجه مأمور به افتاده باشد .