كه ، بترسيديم از ايشان ، و اين از سر ضعف مىكنيم ! و نعمان بن مالك الانصارىّ بيامد و گفت : يا رسول اللَّه ! مرا از بهشت محروم مكن كه به آن خداى كه تو را به حق بفرستاد ، كه من چشم بر آن نهادهام كه به بهشت روم ( 1 ) . رسول - عليه السّلام - گفت :
به چه چيز ؟ گفت : به آن كه گواهى مىدهم كه خدا يكى است ، و تو رسول اويى و از كارزار نخواهم گريختن . رسول - عليه السّلام - گفت :
صدقت ،
راست گفتى . آن ( 2 ) روز بكشتند او را . رسول - عليه السّلام - گفت : من در خواب گاو ديدم ، تعبيرش بر چيزى كردم ( 3 ) ، و در خواب ديدم كه : در كنارهء شمشير من رخنه اى بود ، تعبيرش بر هزيمت كردم ، و چنان ديدم كه : دست در درعى ( 4 ) محكم كردهام ، تعبيرش بر آن كردم كه مدينه باشد . اگر صواب بينى ( 5 ) ما هم ( 6 ) اين جا باشيم . اگر مقام كنند به بتر جاى مقام باشد ايشان را ، و اگر اين جا آيند اين جا كارزار كنيم با ايشان . و رسول را - عليه السّلام - چنان مىبايست كه اگر كارزار كنند در مدينه و در كويهاى ( 7 ) مدينه باشد جماعتى كه ايشان را شهادت مىبايست و كارزار دوست بودند ( 8 ) ، الحاح كردند و بسيار بگفتند تا رسول - عليه السّلام - سلاح بپوشيد .
چون رسول - عليه السّلام - سلاح پوشيده بود ( 9 ) ، پشيمان شدند و گفتند : خطا كرديم كه بر رسول اشارت كرديم ، و او را وحى مىآيد از آسمان . بر پاى خاستند و گفتند : يا رسول اللَّه ! ما خطا كرديم ، و ما را در اين راى نيست ، و راى راى تو است ، و فرمان تو راست ، آنچه مصلحت باشد مىفرماى تا ما راى تو را متابعت كنيم .
رسول - عليه السّلام - گفت : اكنون كه زره پوشيدم جز رفتن راى نيست ، كه هيچ پيغامبر نشايد كه سلاح در پوشد و كارزار ناكرده سلاح از خود جدا كند . و مشركان چهارشنبه و پنج شنبه ( 10 ) مقام كردند . رسول - عليه السّلام - روز آدينه بيرون شد پس از آن
هامش
( 1 ) . مب ، مر : مىروم .
( 2 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : در آن .
( 3 ) . وز ، آج ، لب ، فق : بر خبرى كردم ، لب : بر خبر كردم ، مب ، مر : بر خير كردم .
( 4 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : درع .
( 5 ) . بينى / نبينيد ، مب : مصلحت بينيد .
( 6 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر : با هم .
( 7 ) . مب : كوههاى .
( 8 ) . مب ، مر : مىبودند .
( 9 ) . دب ، آج ، لب ، فق : پوشيد ، مب ، مر : بپوشيد .
( 10 ) . دب ، آج ، لب ، فق : مشركان روز پنج شنبه و چهارشنبه .