خلاف نكند - سعد معاذ را خواست .
آنگه حربه بر گرفت و برفت و با نزديك قوم شد . قوم در او نگريدند ( 1 ) ، گفتند :
و اللَّه كه اسيد نه به آن روى باز آمد كه از اين جا برفت ! سعد معاذ او را گفت : چه كردى ؟ گفت : برفتم ، و اين مردمان را بديدم ، چيزى نمىگويند ( 2 ) كه ما را زيان دارد ، و گفتم : چيزى مكنيد ( 3 ) و مگوييد كه ما را زيان دارد . گفتند : همچنين كنيم ، و لكن دانى كه چه شنيدم ؟ شنيدم كه : جماعتى از بنى حارثه برخاستهاند تا اسعد را ( 4 ) بكشند براى آن كه پسر خاله تو است ، تا عهدى كه از ( 5 ) ميان شما هست تباه كنند به كشتن او ، اگر به روى و مراقبتى كنى صواب باشد .
سعد معاذ برخاست و حربه بر گرفت و آمد تا به آن ديوار سر بست ( 6 ) كه ايشان در آن جا بودند . ايشان را يافت ساكن نشسته ، بدانست كه اسيد خواسته است تا او آن جا رود و سخن ايشان بشنود . بيامد - شتيم الوجه ، با غلظت ، و بانگ بر ايشان زد و گفت : چرا اين جايگاه رها نمىكنى و نمىرود ( 7 ) و اضلال ( 8 ) و اغواى ضعيفان ما مىكنى ( 9 ) ؟ اگر ( 10 ) نه آنستى كه تو پسر خاله منى ، و الَّا به اين حربه خطاب كردمى با شما .
اسعد بن زراره مصعب را گفت : اين رئيس قوم است ، و اگر اين مرد اجابت كند ما را ، ما را در اين شهر هيچ مخالف نماند . مصعب گفت : اى جوانمرد ! اگر بنشينى و سخنى بشنوى و انديشه كنى اگرت صواب آيد ( 11 ) ، و الَّا آنچه راى تو باشد مىكنيم ( 12 ) . سعد گفت : انصاف دادى ، آنگه بنشست و مصعب حديث اسلام و طريقه ( 13 ) مسلمانى و مكارم اخلاق وصف كردن گرفت ، و از قرآن پاره اى بر خواند . او مىگفت و روى سعد مىشكفيد ( 14 ) و تازه مىشد تا محبّت اسلام در روى او ظاهر شد
هامش
( 1 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : نگريستند .
( 2 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : نمىگفتند .
( 3 ) . فق : مكنى .
( 4 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : تا سعد را .
( 5 ) . مر : كه در .
( 6 ) . وز ، دب : ديوار بست ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : بدان ديار .
( 7 ) . مب ، مر : نمىكنيد و نمىرويد .
( 8 ) . وز : اخلال .
( 9 ) . مب ، مر : مىكنيد .
( 10 ) . مب ، مر : و اگر .
( 11 ) . مر عمل كن .
( 12 ) . فق : بكن ، مب ، مر : آن كنيم .
( 13 ) . مب : طريق ، مر : طريقت .
( 14 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : مىشكفت .