تقى الدين عمر - برادر زاده صلاح الدين - نيز با قشون خويش از شهر خود ، حماة ، پيش صلاح الدين آمده بود .
صلاح الدين به او نوشت و فرمان داد كه سنجر شاه را ، به رضا يا به زور ، باز گرداند .
بعد ، از زبان تقى الدين براى صلاح الدين حكايت كردند كه تقى الدين گفته بود :
« من كسى را مانند سنجر شاه نديدم . در گردنه فيق به او برخوردم و سبب بازگشت او را پرسيدم .
به اين شاخ و آن شاخ پريد و عذرهائى آورد كه شنيدنى نبود .
به او گفتم : من خبر بازگشت تو را الآن شنيدم . سزاوار نيست كه بدون تشريف سلطان صلاح الدين و هديه او از اين جا به روى چون زحماتى كه تاكنون كشيدهاى به هدر خواهد رفت .
آنگاه ازو خواستم كه برگردد .
ولى به حرف من گوش نداد و با من طورى صحبت كرد كه گفتى من يكى از بردگانش بودم .
من هم وقتى اين گستاخى را ازو ديدم به او گفتم : يا به خوبى و خوشى برگرد يا به زور ترا بر مىگردانم .
اين حرف را كه شنيد از اسب فرود آمد و دامن مرا گرفت و گفت : دستم به دامنت .
و به گريه افتاد .
من اولا از بىخردى و ثانيا از خوارى او متعجب شدم .
سرانجام با من برگشت . »
سنجرشاه ، پس از بازگشت خود ، چند روزى پيش صلاح -
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 6
مساهمون: ابن الأثير
ص٦