ولى فرستادهاى از سوى ملك ظاهر به حضور او رسيد و پيام ملك ظاهر را رساند كه مىخواست نور الدين به نام وى خطبه بخواند و سكه بزند .
به دريافت اين پيام ، انديشه نور الدين دگرگون شد و عزم او در يارى دادن ايشان سست گرديد .
مىخواست به موصل باز گردد ولى دو دل بود و يك پا را پيش مىگذاشت و يك پا را پس مىكشيد تا اينكه بيمار شد و انديشه خود را استوار ساخت كه به موصل برگردد . و بازگشت .
كسى را نيز پيش افضل و ملك ظاهر فرستاد و پوزش خواست از اين كه به سبب بيمارى ناچار به بازگشت شده است .
اين فرستاده در دوم ذى الحجه به حضور ملك افضل و ملك ظاهر رسيد كه در برابر دمشق اردو زده بودند .
بازگشت نور الدين از خوشبختى ملك عادل بود زيرا او و همه كسان وى چشم به راه بودند كه ببينند از نور الدين چه خبرى مىرسد .
اگر او به حران مىآمد ، مردم حران نيز ناچار تسليم او مىشدند ولى خداى بزرگ مىخواست كه او برگردد .
پس از بازگشت او ، ملك كامل به حران آمد .
او از ماردين به ميافارقين رفته بود و بعد از مراجعت نور الدين رهسپار حران شد .
از آن جا نيز ، چنان كه پيش از اين گفتيم ، به دمشق ، نزد پدر خويش رفت .
با رسيدن او و لشكرش به دمشق ، نيروى مردم دمشق فزونى يافت و ، بر عكس ، توانائى ملك افضل و يارانش كاستى پذيرفت
.
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 213
مساهمون: ابن الأثير
ص٢١٣