از ترس آنكه مبادا دشمن به جست و جوى او بيايد ، شتابان راه مىپيمود و باور نمىكرد كه از آن گزند رهائى يابد .
يارانش از او همچنان جدا مىشدند تا به مصر رسيد .
اما ملك عادل و ملك افضل كسانى را به قدس فرستادند .
در بيت المقدس نايب ملك عزيز بود و شهر را به آن دو تن تسليم كرد .
آن دو تن ، يعنى ملك عادل و ملك افضل با اميران اسدى و كردانى كه همراه داشتند رهسپار مصر گرديدند .
ملك عادل ديد كه سرداران و سپاهيان به ملك افضل پيوسته و در اطراف وى گرد آمدهاند . و ترسيد از اين كه او مصر را بگيرد ولى دمشق را به وى واگذار نكند .
از اين رو پنهانى براى ملك عزيز پيام فرستاد و سفارش كرد كه در جنگ پايدارى كند و كسانى را هم در شهر بلبيس بگمارد كه در نگهدارى آن بكوشند .
ضمنا تعهد كرد كه نگذارد ملك افضل و ديگران با كسانى كه در آن شهر هستند بجنگند .
ملك عزيز نيز اميران ناصرى را كه سردسته ايشان فخر الدين چركس بود با گروهى ديگر به نگهدارى بلبيس گماشت .
ملك عادل و ملك افضل همين كه به بلبيس رسيدند با مملوكان ناصرى كه در آن جا بودند به زد و خورد پرداختند .
ملك افضل مىخواست يا با ايشان بستيزد و كارشان را بسازد يا ايشان را در آن جا رها كند و به مصر برود .
ولى ملك عادل او را از اين هر دو كار بازداشت و گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 142
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٢