پرداختم .
وقتى كه ديدم بانگ گريه و زارى همچنان به گوش مىرسد ، خدمتگارى را به پاسدار خانه فرستادم . و او از آن جا كسى را روانه كرد تا خبرى بياورد .
او رفت و برگشت و كسى را نام برد كه من او را نمىشناسم .
لذا از نگرانى من تا اندازهاى كاسته شد و به خواب رفتم . »
مردى كه او گمان مىبرد ، پسرش مرده ، از ياران وى نبود و از رعاياى وى بود .
جا داشت كه درگذشت او عقبتر ذكر شود ولى ما آن را جلو انداختيم تا خبرهائى كه مربوط به او بود دنبال هم قرار گيرند
.
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 102
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٢