ولى اگر كمى برد بارى پيش گرفته و به بيوگرافىشان سرى زده
شرح
و ملول بود و بالاخره خود كشى كرد .
شوپنهاور شخصا در زندگى ناگواريها و محروميتهاى زياد ديده كتابها و نوشته هايش در زمان خودش طالب پيدا نكرده و مردم رغبتى به خواندن آنها نشان ندادهاند وى بنا گذاشت در دانشگاه برلن بتدريس فلسفه بپردازد اما در رشته اى كه بنا بود تدريس كند غير از سه نفر از افراد غير مستعد كسى ديگر ثبت نام نكرد بالاخره در صدد برآمد معلومات و انديشه هاى خود را به همسايه خود كه زنى خياط بود تلقين كند لكن كار مباحثه آنها به نزاع و كتك كارى كشيد و زن در دادگاه اقامه دعوى نمود و دادگاه شوپنهاور را به جرم ضرب و جرح محكوم بغرامت كرد .
شوپنهاور بر خلاف دكارت و پيروانش بمعلومات و تصورات ناشى از عقل معتقد نيست منشا همه تصورات و مبدا همه علوم را حس مىداند و كار عقل را فقط تصرف در فرآورده هاى حواس مىداند .
شوپنهاور از اينرو ايده آليست شمرده شد كه جميع معلومات را بىحقيقت مىداند و جهانى كه بوسيله حس و شعور و عقل دريافته مىشود كه جهان ماده است آن را ذهنى و نمايشى محض مىداند بلكه بر خلاف اسقف بركلى كه وجود ادراك و قوه ادراك كننده را حقيقى مىپنداشت وى وجود آن دو را نيز بىحقيقت مىداند لكن در عين حال يك چيز را حقيقت مىداند و آن اراده است و مىگويد حقيقت جهان اراده است و انسان بحقيقت خودش كه اراده است بدون وساطت حس و عقل پى مىبرد .
مىگويد اراده در ذات خود يك حقيقت مطلق و مستقل بالذات و خارج از حدود مكان و زمان است و تمام حقايق جهان درجات و مراتب اراده مىباشند .
بنا بر اين شوپنهاور هر چند جهان معلومات را بىحقيقت مىداند و از اين جهت ايده آليست خوانده مىشود اما بيك جهان حقيقى قائل است كه ما وراء جهان معلومات است و آن جهان بوسيله حس و شعور و عقل دريافته نمىشود و آن جهان اراده است و از اين جهت مىتوان وى را رئاليست خواند .
شوپنهاور روى همين مبناى فلسفى در باب زندگى و لذت و عشق و زن و سعادت حقيقى عقايد مخصوصى دارد مىگويد اراده كه اصل و حقيقت جهان است و واحد است مايه شر و فساد است زيرا همين كه به عالم كثرت آمد يگانه چيزى را كه مىخواهد ادامه هستى است پس ناچار به صورت خود خواهى