مردم بر او هجوم بردند و اطرافش را گرفتند و استغاثه كردند . ازو خواستند تا دستور دهد كه از شراب فروشى جلوگيرى كنند .
او نيز با اين موضوع موافقت كرد .
مردم هم به شهر برگشتند و به جايگاههاى شرابفروشان حمله بردند و درها را شكستند و داخل شدند و به غارت پرداختند .
هر چه شراب يافتند بر زمين ريختند و ظرفها را خرد كردند و دست به كارهاى ناروائى زدند .
صاحبان اين خانهها ناچار به نايبان سلطان پناهنده شدند و به دادخواهى پرداختند . و مخصوصا از دست مردى شكايت كردند كه درستكار بود و ابو الفرج دقاق خوانده مىشد .
او در غارتگرىهائى كه از توده مردم سرزد و كارهاى ناروائى كه كردند هيچگونه دستى نداشت .
او فقط شرابها را ريخته بود . ولى مردم را از كارهائى كه انجام مىدادند ، منع مىكرد و هيچكس به حرفش گوش نمىداد .
وقتى شرابفروشان از دستش شكايت كردند ، نگهبان قلعه او را احضار نمود و چنان به سرش كوفت كه عمامه او از سرش افتاد .
هنگامى كه آزادش كردند تا از قلعه پائين برود با سر برهنه فرود آمد .
مردم خواستند عمامه او را به سرش بگذارند و سرش را بپوشانند ولى وانگذاشت و گفت : « به خدا سوگند كه تا خداوند انتقام مرا از كسانى كه به من ظلم كردهاند نگيرد ، سر خود را نمىپوشانم ! » هنوز چند روزى از اين واقعه نگذشته ، نگهبان قلعه كه به آزار او پرداخته بود ، روزگارش بسر آمد و درگذشت .
پس از او نيز سيف الدين بيمار شد . و بيمارى او ادامه يافت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 191
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩١