جاولى كه فرج را محاصره كرده و عرصه را بر اهالى تنگ ساخته بود به شرابخوارى عادت داشت . او اميرى را با عدهاى از سپاهيان خود اعزام كرد تا با قشونى كه از كرمان ميرسد پيكار كنند .
اين امير با قشون خود به راه افتاد و چون در جاده ، هيچ كس را نديد ، گمان كرد كه سپاهيان كرمان بازگشتهاند .
لذا به خدمت جاولى مراجعت كرد و گفت : سربازانى كه من ديدم بسيار كم بودند . و همه از ترس ما بازگشتهاند .
جاولى كه اين را شنيد اطمينان خاطر پيدا كرد و به آسودگى سرگرم نوشيدن شراب گرديد .
سپاهيان كرمان شبانه به او حملهور شدند . او سرمست به خواب فرو رفته بود . يكى از كسانش او را بيدار كرد و جريان را خبر داد .
ولى او در حال مستى ، از اينكه وى را از خواب خوش بيدار كرده ، به خشم آمد و زبان بيچاره را قطع كرد .
پس از او ، يكى ديگر آمد و بيدارش كرد . و او را از آنچه روى داده بود آگاه ساخت .
به شنيدن اين خبر از خواب بيدار شد و بر اسب پريد و گريخت افراد قشون او نيز به حال پراكنده پا بفرار نهادند . عده زيادى از آنان كشته و گروه بسيارى نيز اسير گرديدند .
خسرو ، و پسر ابو سعد ، كه جاولى پدرش را كشته بود به جاولى رسيدند و با كسان خود ، او را همراهى كردند .
جاولى كه اين وضع را ديد و از تركانى كه سپاهيانش بودند هيچكس را در اطراف خود نيافت ، بر جان خود بيمناك گرديد ، ولى آن دو نفر ، يعنى خسرو و پسر ابو سعد به او گفتند : « ما به تو خيانت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 203
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠٣