امشب از خانه خارج نشوى . »
آن روز را به نماز و تلاوت قرآن گذراند و مالى بسيار صدقه داد .
همين كه عصر فرا رسيد ، از خانهاى كه حرمسراى وى شمرده مىشد خارج گرديد . ناگهان فرياد ستم رسيدهاى را شنيد كه سوز و التهاب زياد داشت . ميگفت : « مسلمانان از ميان رفتهاند . مسلمانى نمانده و ديگر كسى نيست كه در محو ظلم و دستگيرى بيچارگان بكوشد . »
فخر الملك ، رحمة إله عليه ، او را نزد خود فراخواند و پرسيد :
« براى تو چه اتفاقى افتاده است ؟ » او نامهاى به دستش داد . هنگامى كه مشغول مطالعهء آن بود با كارد به وى ضربت سختى زد كه كارش ساخته شد و درگذشت .
اين مرد را كه يكى از باطنيان بود به نزد سلطان سنجر بردند .
او را به اقرار واداشت . او به دروغ بر ضد گروهى از ياران سلطان اقرار كرد و گفت : اينها مرا به كشتن وزير تحريك كردند .
سلطان كه مىخواست او را با دست خود بكشد ، اول فرمان قتل كسانى را كه او به دروغ متهم كرده بود ، داد . آنگاه مرد باطنى را كشت .
عمر فخر الملك شصت و شش سال بود .
بيان فرمانروائى صدقة بن مزيد در تكريت
در ماه صفر همين سال - يعنى سال 500 هجرى - امير سيف الدوله صدقة بن منصور مزيد قلعهء تكريت را تسليم كرد . اين قلعه ، همچنانكه پيش ازين ياد كرديم ، در اختيار فرزندان مقن العقيليين بود . و تا آخر