خود فشار آوردى . از تو بر من ( آنچه انديشيدى ) آشكار شد و بر تو پنهان ماند از اندك . چنان كه ما رسيديم برسيدى و به پيش رفتى ، چنان كه ما پيشرفتيم . بنويس آنچه را به تو ميگويم و نميگويم مگر گفتار حق را . و اين ابيات را بر من املاء كرد :
« وليت و قد رأيت مصير قوم * هم كانوا السماء و كنت ارضا »
« سموا درج العلى حتى اطمأنوا * و هدبهم . فعاد الرفع خفضا »
« و اعظم اسوة لك بى لانى * ملكت و لم اعش طولا و عرضا »
« فلا تغتر بالدنيا و أقصر * فأن اوان امرك قد تقضى »
مفاد آن به زبان فارسى اينست كه گويد ، بسا سرنوشت قومى بديدم كه به آسمان و من به زمين بودم و ببالاترين درجات عالى رسيدند تا آنجا كه ببلندى جايگاه خويش اطمينان يافتند . آنگاه فرو افتادند و بلندى به پستى بازگرديد ( فواره چون بلند شود سرنگون شود ) و بزرگترين رهرو مر تو را من هستم كه فرمان راندم اما پهنا و درازاى زندگى نه پيموده در گذشتم . غره به دنيا مشو و كوتاه دست دار كه آغاز كارت بفرجام رسيده است .
گفت : ترسناك از خواب بيدار شدم و اين ابيات در حافظهام نقش بست .
از آن رؤيا دو ماه بيش نگذشته بود تا كشته شد . همين كه خبر كشته شدنش به برادرش عبد اللّه به طرابلس رسيد به زناته كس فرستاد و با آنها عهد و پيمان استوار داشت و وارد شهر طرابلسشان كرد و هر كس از صنهاجه در طرابلس بود و ساير سپاهيان صنهاجى را بكشند و شهر طرابلس را گرفتند ، همين كه خبر به المعز رسيد اولاد عبد اللّه و نفرى چند از خويشان و بستگانش را بگرفت و پس از چند روز آنها را كشت زيرا كه زنان مقتولين در طرابلس به المعز استغاثه نمودند در كشتارى كه در آنجا شده بود ، و المعز دستگيرشدگان را كشت .
بيان پارهاى از رويدادها
در اين سال گرانى شديدى در افريقيه پديد آمد و مجاعهء بزرگى رويداد و لكن تهيه قوت و خوراك . چون رويدادهاى مشابه آن ، متعذر نبود و كسى بسبب گرسنگى نمرد و مردم مشقت زيادى نديدند .
در ماه رمضان اين سال مشرف الدوله ابا الحسين بن حسن رخجى را وزير كرد