ولى من با هوش و مردم شناس هستم . ( ميخواست امير را بشناسد ) من به او گفتم :
اسحاق بن ابى ربعى ( امير است ) تو درباره او چه مىگوئى ؟ گفت ، ( شعر )
ارى كاتبا داهى الكتابة بين * عليه تاديب العراق منير
له حركات قد يشاهدن انه * علم بتقسيط الخراج بصير
يعنى : يك منشى ( كاتب ) قوه فكر و دها از او نمايان است . من او را چنين مىبينم كه آموزش ( تاديب - آموختن ادب ) عراق بر او روشن و نمايان است .
حركات او گواهى مىدهد كه او بتقسيم و تنظيم خراج و استيفا بصيرت و علم دارد .
پس از آن باسحاق بن ابراهيم رافقى توجه كرد و گفت :
و مظهر نسك ما عليه ضميره * يحب الهدايا بالرجال ما مكور
اخال به جبنا و بخلا و شيمة * تخبر عنه انه لوزير
يعنى : او بزهد و تقوى تظاهر مىكند كه در باطن پرهيزگار است ! او ارمغان و هديه را دوست ميدارد كه مردان هدايا را پياپى و روى يك ديگر به او تقديم كنند .
من گمان مىكنم اين بخل و خست و پستى شيوه باشد كه گواهى مىدهد او بايد وزير باشد .
پس از آن به من نگاه كرد و گفت :
و هذا نديم الامير و مونس * يكون له بالقرب منه سرور
و احسبه للشعر و العلم روايا * فبعض نديم مرة و سحر
يعنى : اين ( كه خود گوينده و ناقل باشد ) بايد نديم و موسى و همدم امير باشد او شعر را حفظ و روايت مىكند . گاهى او نديم و گاهى همنشين و سخنگوى شبانه ( سحير - سحر حديث شب ) باشد .
بعد از آن بامير نگاه كرد و گفت :
و هذا الامير المرتجى سيب كفه * فما ان له فى العالمين نظير
عليه رداء من جمال و هيبة * و وجه بادراك النجاح بشير