در زمان او در گذشت وصيت كرده بود كه از ما ترك او يك اسير از كفار خريدارى شود . كوشيدند كه وصيت او را انجام دهند و يك اسير نزد كفار پيدا نشد كه خريدارى و آزاد شود زيرا كفار ناتوان و خوار و مسلمين نيرومند و عزيز شده بودند .
فضايل و نكوكارى او بسيار است كه مردم اندلس آنها را شرح داده و دربارهء او مبالغه كرده و گفتهاند كه او مانند عمر بن عبد العزيز است رحمت خداوند شامل او باد .
بيان امارت فرزندش حكم كه ملقب بمنتصر است
هنگام مرگ فرزندش حكم را بجانشينى خود برگزيد .
حكم مردى با عزم و حزم و ثبات بود . او نخستين كسى بود كه در اندلس بر عده بندگان زر خريد افزود . رباطى براى سواران در پيرامون كاخ خود ايجاد كرد و بپادشاهان متكبر جبار شباهت يافت .
كارها را خود شخصا اداره مىكرد و انجام مىداد . او فصيح و شاعر و اديب بود .
همين كه بمقام امارت رسيد و عم او سليمان و عبد اللّه بر او قيام و خروج كردند .
هر دو در صحراى غربى بودند . عبد اللّه بلنسى باندلس رسيد و شهر « بلنسه » را گرفت .
برادرش سليمان هم به او پيوست كه در آغاز كار در شهر « طنجه » بود هر دو مردم را ضد حكم ( برادرزاده خود ) تحريك كردند و فتنه را برانگيختند مدتى با هم نبرد كردند و پيروزى نصيب حكم گرديد . پس از آن حكم عم خود سليمان را اسير كرد و كشت و آن در سنه صد و هشتاد و چهار بود . عبد اللّه در شهر « بلنسيه » ماند . از خلاف پرهيز كرد و به حكم نوشت كه آماده صلح هستم حكم هم پذيرفت كه در سنه صد و هشتاد و شش پيمان صلح بسته شد . حكم هم خواهران خود را بفرزندان عبد اللّه بزنى داد و فتنه خاموش شد .
چون حكم سرگرم نبرد با عم خود بود فرنگيان اشتغال او را مغتنم شمرده لشكر