پراكنده شده ، حلقه حلقه تجمع نموده در اطراف آن خبر بحث و گفتگو ميكردند .
عمر هم به قصد ديدار عمرو و خوش آمد گفتن رفته بود كه در ميان راه بر يك حلقه از اجتماع مسلمين گذشت . در آن حلقه على و عثمان و طلحه و زبير و عبد الرحمن و سعد بودند چون عمر به آنها نزديك شد از گفتگو خوددارى كردند . عمر پرسيد :
چه رخ داده ؟ آنها پاسخ ندادند . گفت : شما ميگوئيد : ما بر قريش از صولت عرب مىترسيم . آنها گفتند : آرى چنين است راست ميگوئى . گفت : مترسيد من به خدا بر عرب بيشتر ميترسم تا از خود عرب بر قريش . به خدا سوگند اى گروه قريش اگر بلانه پناه ببريد عرب از ( بيم جان ) بدنبال شما داخل ميشوند . از خدا بينديشيد نسبت بعرب ( آنها را ميازاريد و با آنها بسبب بيم نستيزيد ) . سپس عمر راه خود را گرفت و رفت .
چون قره بن هبيره را اسير كردند و نزد ابو بكر بردند او از عمرو گواهى بر اسلام خويش خواست . ابو بكر عمرو را نزد خود خواند و پرسيد . عمرو هم گفتگوى خود را با او ( هنگام مسافرت ) شرح داد تا بمسئله زكات ( خوددارى عرب از تأديه آن ) رسيد . قره بعمرو گفت : ديگر مگو . عمرو گفت : هرگز به خدا همه چيز را به او ( ابو بكر ) خواهم گفت . ابو بكر هم از او گذشت و اسلام او را پذيرفت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 54
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٤