اسلت وائلى بر عهده داشت كه مردانه به پيكار كمر بست و از آرام و آسايش دورى گزيد تا جائى كه رنگش پريده و دگرگون شده بود . روزى پيش زنش رفت و همسرش او را نشناخت تا هنگامى كه لب به سخن گشود و او از سخن گفتنش توانست وى را بشناسد . از اين رو به وى گفت :
« از بس قيافهات تغيير كرده ، اگر حرف نزده بودى تو را نمىشناختم . »
ابو قيس درين باره گفت :
قالت و لم تقصد لقيل الخنا : * مهلا فقد ابلغت اسماعى
و استنكرت لونا له شاحبا * و الحرب غول ذات اوجاع
من يذق الحرب يجد طعمها * مرا و تتركه بجعجاع
قد حصت البيضة رأسى فما * اطعم نوما غير تهجاع
اسعى على جل بنى مالك * كل امرئ فى شأنه ساعى
اعددت للاعداء موضونة * فضفاضة كالنهى بالقاع
احفزها عنى بذى رونق * مهند كاللمع قطاع
صدق حسام وادق حده * و منحن اسمر قراع
اين شعر دراز است .
بعد ، ابو قيس بن اسلت افراد اوس را گرد آورد و به آنان گفت :
« هيچوقت نشد كه من فرماندهى قومى را بر عهده بگيرم و آنها شكست بخورند . لذا اين بار از خير من بگذريد و هر كس ديگرى را كه مىخواهيد به فرماندهى خود انتخاب كنيد . »
آنان نيز حضر الكتائب بن سماك اشهلى را به فرماندهى بر گزيدند كه پدر اسيد بن حضير بود .