سخن دربارهء كشته شدن زكرياء
پس از كشته شدن يحيى ، پدرش كه اين خبر را شنيد از بيم جان خود گريخت و داخل بوستانى شد كه در نزديكى بيت المقدس قرار داشت و داراى درختانى بود .
پادشاه در پى او فرستاد تا او را بگيرند . و او در آن بوستان به درختى برخورد . درخت به او گفت :
« اى پيامبر خدا ، بيا به سوى من ! » همين كه زكرياء پيش رفت ، تنه درخت شكافته شد و زكريا در ميان آن ، جاى گرفت .
ولى دشمن خدا ، ابليس ، فرا رسيد و حاشيهء لباس او را گرفت و از شكاف درخت بيرون كشيد تا هنگامى كه خبر پنهان شدن او را به جويندگانش مىدهد ، حرف او را باور كنند .
بعد با كسانى كه به جست و جوى زكرياء آمده بودند روبرو شد تا آنان را آگاه سازد .
به ايشان گفت :