بخامه دانشمند ارجمند آقاى دكتر عباس مؤدب نفيسى
استاد فن درمان شناسى در دانشكده پزشكى تهران
و نماينده محترم مجلس شوراى ملى
اگر دانش پزشكى را همانند درختى بارور دانيم ميوهء شيرين آن كه بخشنده
جان و آرام ده روانست فن درمان شناسى خواهد بود اگر اين بخش را از پزشكى جدا
كرده و به سوئى نهيم دانشى كه از پرتو آن جهانى روشن است جز مشتى فرضيه و سلسله معلومات
وحشت زا چيز ديگرى جلوه نخواهد كرد . آنچه تسلى ده دلهاى پژمان و نيرو بخش
پيكرهاى ناتوان است همان درمان شناسى است و بس .
چون ناتوانى و بيمارى كه پيشاهنگان مرگ و نيستيند در يك لحظه باشد
پا بگيتى گذارده اند بنا بر اصل كلى تنازع بقاء و علاقه بزيست كه در هر جاندارى
موجود است هوش خداداد بشرى نخست به درمان علامتى الام خويش پى برده و مدتها
بعد به تشخيص و تفكيك امراض از يكديگر و شناسائى و ماهيت آنان نائل آمده است .
از اينرو بايد گفت نخستين گنجينهء دانش و كهن ترين فرهنگى كه كليد فكر بشر
قفل از آن گشوده همانا درمان شناسى است .
هر چند درمان بى تشخيص از نظر علمى ارزش بسزا ندارد ولى آنچه مريض
از ما متوقع است همان درمان مى باشد نه تشخيص . تشخيص براى مصون بودن ما
از خطا سودمند است و درمان براى آرامش بيمار .
آنكه در دل شب به تنگ نفس و يا دل درد دچار شده است انتظار آن
دارد كه هر چه زودتر دردش را آرام بخشيم و فرشته آرامش را در بالين او باز آريم
اگر وسيلهء آرام بخشى را ندانيم و در عوض فرضيههاى چگونگى پيدايش
دل درد و سبب عارضه تنك نفس ، پيش آگهى وآتيه بيمارى و يا آسيب شناسى
مرض را يكايك براى او حكايت كنيم بيچاره اگر از مرض خويش نميرد از وحشت
و هراسى كه مادر او پديد آورده ايم خواهد مرد .
پس آنچه ديگران از ما مى خواهند درمان است و بهبودى نه آگهى بر اسرار نهانى
كه در ديده پزشك روشن است درمان شناسى با آنكه دانش است بجاى خود صنعت و فن
گرانبهائى است كه اصول و كليات و نكات لازم آن را هر پزشكى در نظر دارد ولى احاطه
بر جزئيات و نكات باريك ساليان دراز ممارست و تجربه و تمرين مى خواهد تازه پزشك
پيرو كاردان هم از ترديد و فراموشى در امان نيست .
همانطور كه نجار بى تيشه و آهنگر بىسندان توانائى كار ندارد پزشك هم بى كتاب
ومأخذ معتبر در تنگناى دشوارى است . پزشك خوب آن را گويند كه هميشه با كتاب
سر و كار داشته و به محض برخورد با كوچكترين شك و ترديد دست به دامان كتاب زند و از اين
مجموعه پزشكى ( فارسي ) — صفحة 3
مساهمون: جمعى از اطباء
ص٣