حضرت رضا عليه السّلام فرمود يا امير المؤمنين ترا به خدا سوگند مىدهم اگر خداوند پيامبر را برانگيزاند و از پشت اين تپهها پيش ما بيايد و از تو دخترت را خواستگارى كند آيا تو به اين ازدواج رضا ميدهى . مأمون گفت سبحان اللَّه آيا ممكن است كسى از ازدواج با پيامبر سرباز زند .
حضرت رضا عليه السّلام فرمود حالا بگو ببينم آيا براى او حلال است كه از من خواستگارى كند ؟
مأمون مختصرى بفكر فرو رفت سپس گفت به خدا شما به پيامبر اكرم از نظر خويشاوندى نزديكتريد .
روايت شده سالى كه هارون الرشيد به حج رفته بود وارد مدينه شد بنى هاشم و بازماندگان مهاجر و انصار و سران مدينه بديدن او رفتند از آن جمله حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام بود هارون پيشنهاد كرد كه همه حركت كنيد برويم به زيارت پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم .
هارون از جاى حركت كرد در حالى كه تكيه بدست حضرت موسى بن جعفر كرده بود كنار قبر پيامبر رفت ايستاد و گفت ( السّلام عليك يا رسول اللَّه السّلام عليك يا ابن عم ) سلام بر تو اى پيامبر عزيز سلام بر تو پسر عمو . اشارهاى كه به خويشاوندى خود داشت و پسر عمو گفت از نظر افتخار بود بر ساير عرب آنهائى كه حضور داشتند و خود را بر آنها از نظر نسبت با پيامبر مقدم نشان دهد .
در اين موقع موسى بن جعفر عليه السّلام دست خود را از دست هارون كشيده گفت
« السّلام عليك يا رسول اللَّه السّلام عليك يا ابه »
سلام بر تو اى پيامبر گرام سلام بر تو بابا جان . ناگهان چهره هارون در هم شد با تمام ناراحتى كه از ظاهرش آشكار بود گفت واقعا اين انتساب يك افتخارى است .
در خبر يحيى بن يعمر با حجاج است كه شعبى گفت من در شهر واسط بودم روز عيد قربان نماز عيد را با حجاج خواندم خطبه بسيار بليغى ايراد كرد
بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 175
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٧٥