پنهان شد فرمود : بگير ام سليم ! .
به خدا سوگند به من كيسهاى داد كه در آن دينارهائى بود و گوشوارهاى از طلا و چند انگشتر مال خودم بود از عقيق داخل يك جعبه عرضكردم آقا جعبه را ميشناسم اما نميدانم داخل آن چيست ولى سنگين است فرمود : بردار و برو .
ام سليم گفت : از خدمت آن جناب مرخص شدم و داخل منزل گرديدم بسراغ جعبه رفتم جعبه در جايش نبود و اين همان جعبه خودم بود عرفان واقعى بمقام آنها پيدا كردم با بصيرت و هدايت از آن روز
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ
.