مىشود فرمود همه را شامل مىشود ( 1 ) .
ديگر داستان مرد « نباش » است ( كسى كه قبرها را مىشكافت و كفن مردگان را باز مىكرد و با خود مىبرد ) كه فشرده اش چنين است :
« جوانى گريان خدمت پيامبر ص آمد و سخت ناراحت بود و مىگفت از خشم خدا مىترسم .
فرمود : شرك آورده اى ؟ ! گفت : نه .
فرمود : خون ناحق ريخته اى ؟
عرض كرد : نه .
فرمود : خدا گناه تو را مىآمرزد هر قدر زياد باشد .
عرض كرد : گناه من از آسمان و زمين و عرش و كرسى بزرگتر است .
فرمود : گناهت از خدا هم بزرگتر است ؟ ! عرض كرد : نه خدا از همه چيز بزرگتر است .
فرمود : برو ( توبه كن ) كه خداى عظيم گناه عظيم را مىآمرزد .
بعد فرمود : بگو ببينم گناه تو چيست ؟
عرض كرد : اى رسول خدا ص از روى تو شرم دارم كه بازگو كنم .
فرمود : آخر بگو ببينم چه كرده اى ؟ ! عرض كرد : هفت سال نبش قبر مىكردم ، و كفنهاى مردگان را برمىداشتم تا اينكه روزى به هنگام نبش قبر به جسد دخترى از انصار برخورد كردم ، بعد از آنكه او را برهنه كردم ديو نفس در درونم به هيجان در آمد . . . ( سپس ماجراى تجاوز خود را شرح مىدهد ) .
هامش
( 1 ) « سفينة البحار » جلد 2 صفحه 637 ( ماده وحش ) و تفسير فخر رازى جلد 27 صفحه 4 و تفسير نور الثقلين جلد 4 صفحه 493 .