به وجودش واداشته ، و برتر و بالاتر است از گفتار كسانى كه او را به مخلوقاتش تشبيه مىكنند ، يا راه انكارش را مىپويند » ( 1 ) .
در جاى ديگر در توصيف پروردگار چنين مىگويد :
« لا تناله الاوهام فتقدره ، و لا تتوهمه الفطن فتصوره ، و لا تدركه الحواس فتحسه ، و لا تلمسه الايدى فتمسه ، و لا يتغير به حال ، و لا يتبدل فى الاحوال ، و لا تبليه الليالى و الايام ، و لا يغيره الضياء و الظلام ، و لا يوصف بشىء من الاجزاء و لا بالجوارح و الاعضاء ، و لا بعرض من الاعراض ، و لا بالغيرية و الأبعاض ، و لا يقال له حد و لا نهاية ، و لا انقطاع و لا غاية :
« دست انديشههاى بلند به دامن كبريائيش نرسد ، تا در حد و نهايتى محدودش كند ، و هوشمندان نتوانند نقش او را در خيال تصوير نمايند ، حواس از دركش عاجز ، و دستها از لمسش قاصرند ، تغيير و گوناگونى در او راه ندارد ، و گذشت زمان هيچگونه تبديل و دگرگونى براى او به وجود نياورد ، آمد و شد شبها و روزها او را كهنه نسازد ، و روشنايى و تاريكى تغييرش ندهد ، او به اجزاء و جوارح و اعضاء ، و به عوارض و ابعاض ، به هيچكدام توصيف نگردد ، حد و نهايتى براى او نيست ، و انقطاع و انتهايى ندارد » ( 2 ) .
و در جاى ديگر مىفرمايد « و من قال فيم ؟ فقد ضمنه ، و من قال علام ؟
فقد اخلى منه ، كائن لا عن حدث ، موجود لا عن عدم ، مع كل شىء لا بمقارنة و غير كل شىء لا بمزايله :
« و آن كس كه بگويد خدا در كجا است ؟
وى را در ضمن چيزى تصور كرده ، و هر كس بپرسد بر روى چه قرار دارد ؟
جايى را از او خالى دانسته ، همواره بوده است ، و از چيزى به وجود نيامده ، وجودى است كه سابقه عدم بر او نيست و با همه چيز هست ، اما نه اينكه قرين آن
هامش
( 1 ) نهج البلاغه خطبه 49 .
( 2 ) نهج البلاغه خطبه 186 .