ز - داستان نعيم بن مسعود و نفاقافكنى در لشكر دشمن !
« نعيم » كه تازه مسلمان شده بود و قبيله اش طايفه « غطفان » از اسلام او آگاه نبودند خدمت پيامبر ص رسيد و عرض كرد هر دستورى به من بدهيد براى پيروزى نهايى به كار مىبندم .
فرمود : مثل تو در ميان ما يك نفر بيش نيست ، اگر مىتوانى در ميان لشكر دشمن اختلافى بيفكن كه « جنگ مجموعه اى از نقشههاى پنهانى است » .
نعيم بن مسعود طرح جالبى ريخت ، به سراغ يهود « بنى قريظه » آمد كه در جاهليت با آنها دوستى داشت ، گفت : شما بنى قريظه مىدانيد كه من نسبت به شما علاقمندم ! گفتند راست مىگويى ، ما هرگز تو را متهم نمىكنيم .
گفت : طايفه « قريش » و « غطفان » مثل شما نيستند ، اين شهر ، شهر شما است ، اموال و فرزندان و زنان شما در اينجا هستند ، و شما هرگز قادر نيستيد از اينجا نقل مكان كنيد .
« قريش » و طايفه « غطفان » براى جنگ با محمد و يارانش آمدهاند و شما از آنها حمايت كردهايد ، در حالى كه شهرشان جاى ديگر است ، و اموال و زنانشان در غير اين منطقه ، آنها اگر فرصتى دست دهد ، غارتى مىكنند و با خود مىبرند ، و اگر مشكلى پيش آيد به شهرشان باز مىگردند و شما در اين شهر مىمانيد و محمد ، و مسلما به تنهايى قادر به مقابله با او نيستيد ، شما دست به اسلحه نبريد تا از قريش و غطفان وثيقه اى بگيريد ، گروهى از اشراف خود را به شما بسپارند كه گروگان باشند تا در جنگ ، كوتاهى نكنند .
يهود « بنى قريظه » اين پيشنهاد را پسنديدند .
نعيم مخفيانه به سراغ قريش آمد به « ابو سفيان » و گروهى از رجال قريش گفت :