از برادران ما از طايفه « خزرج » باشد تو دستور بده تا دستورت را اجرا كنيم .
« سعد بن عباده » كه بزرگ « خزرج » و مرد صالحى بود در اينجا تعصب قوميت او را فرو گرفت ( عبد اللَّه بن ابى كه اين شايعه دروغين را دامن مىزد از طايفه خزرج بود ) رو به سعد كرد و گفت : تو دروغ مىگويى ! به خدا سوگند توانايى بر كشتن چنين كسى را اگر از قبيله ما باشد نخواهى داشت ! « اسيد بن خضير » كه پسر عموى « سعد بن معاذ » بود رو به « سعد به عباده » كرد و گفت تو دروغ مىگويى ! به خدا قسم ما چنين كسى را به قتل مىرسانيم ، تو منافقى ، و از منافقين دفاع مىكنى ! .
در اين هنگام چيزى نمانده بود كه قبيله « اوس » و « خزرج » بجان هم بيفتند و جنگ شروع شود ، در حالى كه پيامبر ص بر منبر ايستاده بود ، حضرت بالآخره آنها را خاموش و ساكت كرد .
اين وضع هم چنان ادامه داشت و غم و اندوه شديد وجود مرا فرا گرفته بود و يك ماه بود كه پيامبر هرگز در كنار من نمىنشست .
من خود مىدانستم كه از اين تهمت پاكم و بالآخره خداوند مطلب را روشن خواهد كرد .
سر انجام روزى پيامبر ص نزد من آمد در حالى كه خندان بود ، و نخستين سخنش اين بود بشارت بر تو باد كه خداوند تو را از اين اتهام مبرا ساخت ، در اين هنگام بود كه آيات ان الذين جاؤا بالافك . . . تا آخر آيات نازل گرديد .
( و به دنبال نزول اين آيات آنها كه اين دروغ را پخش كرده بودند همگى حد قذف بر آنها جارى شد ) ( 1 ) .
هامش
( 1 ) آنچه را در بالا آورديم مضمون روايتى است كه در بيشتر كتب تفسير با كمى تفاوت آمده و ما آن را با كمى اختصار ذكر كرديم .