پيغمبر را به خاطر نمىآوريد كه فرمود : « حسن و حسين سرور جوانان بهشتند » . . . اگر گفتهء من درست است - كه البته درست است - به من بگوييد حق آن را داريد كه شمشير به روى من بكشيد ؟ اگر حرف مرا باور نداريد ، در ميان شما كسانى هستند كه صحت گفتار مرا تصديق مىكنند . از آنها بپرسيد ، آيا اين مطلب را از پيغمبر دربارهء من و برادرم نشنيدهاند ؟ آيا همين حقيقت مانع از آن نيست كه شمشير بر روى من نكشيد ؟ به خدا سوگند در سراسر زمين جز من پسرى از پيغمبر وجود ندارد . من پسر پيغمبر شما هستم . آيا شما به من نامه ننوشتيد كه زمين سرسبز شده و جويبارها جارى است و اگر به سوى ما بيايى به سوى سربازان خودت خواهى آمد . هرچه زودتر بياييد ؟
. . . هنگامى كه ابن سعد به لشكرش فرمان حمله داد ، « حرّ » از او پرسيد : آيا به راستى مىخواهى با حسين عليه السلام بجنگى ؟
ابن سعد در جواب حر گفت : « بلى ! چنان جنگى صورت خواهد گرفت ، كه سرها قطع شود و دستها از شانهها جدا گردد » !
« حرّ » با شنيدن اين مطلب به سوى خيمههاى امام حسين عليه السلام شتافت . يكى از افراد قبيلهء حرّ ، به نام مهاجر بن اوس پرسيد : آيا مىخواهى بر حسين حمله كنى ؟
حر جواب نداد . مهاجر با احتياط تمام به حرّ گفت : در هيچ جنگى شما را با چنين حالت بحرانى نديدهام . و اگر از من بپرسند كه شجاعترين مرد كوفه كيست ، من جز نام شما ، نام كسى را بر زبان
فلسفه نهضت حسينى (فارسى) — صفحة 91
مساهمون: خسرو شاهى
ص٩١