چون مرگ رسد چرا هراسم
كان راه به تست مىشناسم
از خورد گهى به خوابگاهى
و ز خوابگهى به بزم شاهى
چون شوق تو هست خانه خيزم
خوش خسبم و شادمانه خيزم
نظامى گنجوى در صورتى كه وصول اجبارى فرياد مرگ به گوش آدمى ، جز بوحشت انداختن و روياروى كردن او با مهيبترين و جانكاه ترين حادثه ، نتيجه اى در بر ندارد .
3 - آن انسان كه مرگ را درك كرد و خود باستقبال شنيدن طنين پر معناى آن رفت به خوبى خواهد فهميد كه :
مرگ هر يك اى پسر همرنگ او است
پيش دشمن ، دشمن و بر دوست ، دوست
آنكه مىترسى ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترسانى اى جان هوشدار
روى زشت تست نى رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ برگ
گر به خارى خسته اى خود كشته اى
ور حرير و قزدرى خود رشته اى
نيز مىفهمد كه :
اين جهان همچون درختست اى كرام
ما بر او چون ميوههاى نيم خام
سخت گيرد خامها مر شاخ را
ز ان كه در خامى نشايد كاخ را
چون بپخت و گشت شيرين لب گزان
سست گيرد شاخهها را بعد از آن
چون از آن اقبال شيرين شد دهان
سست شد بر آدمى ملك جهان
مولوى