به خود راه مىدهد و نه به انتظار تلخ آينده مىنشيند ، گوئى عاشق حقيقى فوق زمان قرار گرفته است كه گذشته و حال و آينده واقعيتها را براى او قطعه قطعه نمىكند .
82 ، 86 - و هو يرى المأخوذين على الغرّة حيث لا إقالة و لا رجعة ، كيف نزل بهم ما كانوا يجهلون و جاءهم من فراق الدّنيا ما كانوا يأمنون ، و قدموا من الآخرة على ما كانوا يوعدون ( او مىبيند كه چگونه آنچه كه آن سرمايه باختگان نمىدانستند بر سرشان فرود آمد ، و آن جدائى از دنيا بسراغشان آمد كه در فكرش نبودند ، و قدم بسوى آخرت بر وعده اى كه داده شده بودند نهادند . )
سرمست غرور بودند كه ناگهان خطر ناآشنا بر سرشان تاختن گرفت و آنانرا در مسيرى قرار داد كه بازگشتى ندارد .
زرق و برق دنيا ، جوشش غرايز حيوانى ، سوار شدن بر دوش انسانها ، دويدن بدنبال لذائذ و غوطه خوردن در آنها ، احساس پيروزى و سلطه بر ناتوانان ، آنانرا چنان سرمست و غافل ساخت كه يقين به زوال عمر و پايان حركت و جنب و جوش را از مغزشان بيرون كرد كه خود را در دنيايى ابدى مىديدند و زندگانى را فناناپذير تلقى مىنمودند .
آنچه كه به مغز آنان خطور نمىكرد ، شروع سردى شديدى كه جاى حرارت وجود آنان را مىگرفت و روييدن موهاى سفيد بر سر و صورت و ابروها كه فرا رسيدن خزان عمر را چونان برف خزانى كه بر روى زمين مىبارد اعلان مىنمايد -
خيز و داعى بكن ايام را
از پس دامن فكن اين دام را
چون كه هوا سرد شود يك دو ماه
برف سفيد آورد ابر سياه
نظامى گنجوى