در ميان بيست باد آن باد را
مىشناسم چون مسافر زاد را
آرى ، روستائى در ميان انواع بادهاى آرام و تند وز و در ميان صداهاى گوناگون ، باد كرّه خر خود را چنان مىشناسد كه گرسنه غذاى خوش طعم را و تشنهء دلسوخته آب گوارا را و مسافر زاد و راحلهء خود را ، ولى مرد شهرى را كه ساليان متمادى در خانه و دكانش ديده و شب و روز با او روياروى بوده و ارمغانها از وى گرفته و براى خانواده اش در روستا برده و از آن مرد شهرى صدها كارگشائى در بارهء زندگى روستائى نصيبش گشته ، نمىشناسد همين كه روستائى گفت : من باد كرّه خرم را در ميان انواع بادها مىشناسم :
خواجه برجست و بيامد با شگفت
روستائى را گريبانش گرفت
كابله طرّار شيد آورده اى
بنگ و افيون هر دو با هم خورده اى
اى نابخرد نابكار ، و اى خود پرست غدّار ، و جهل پرست بىمقدار و شيّاد بزهكار ،
در سه تاريكى شناسى باد خر
چون ندانى مر مرا اى خيره سر
آن كه داند نيم شب خر كرّه را
چون نداند يار را روز لقا
اى خدا نشناس ضدّ بشر -
خويشتن را عارف و واله كنى
خاك در چشم مروّت مىزنى
كه مرا از خويش هم آگاه نيست
در دلم گنجاى جز اللَّه نيست
حقيقت خصمت باد اى دشمن حقيقت ، براى ابد از خورشيد محروم شوى اى جهل پرستى كه خود را عمدا خفّاش ساخته اى .
اين داستان را توجّه فرموديد ، اكنون نتيجهء كلَّى را كه مىخواهيم از اين داستان بگيريم ، متذكَّر مىشويم : مردم دوران امير المؤمنين عليه السّلام با اين كه ساليان متمادى در انواعى از فراز و نشيبها و ابعاد گوناگون حيات او را مىديدند ، خود را حتّى براى شناخت نسبى آن وجود مبارك نيز آماده نمىكردند چونان مردمانى كه ساليان متمادى عمر با خويشتن هستند و آن خويشتن با نمودها و اشكال گوناگونى ، موجوديّت و عظمت و ارزش خود را براى آنان نشان مىدهد ، با اين حال در صدد شناخت خويشتن برنمىآيند - اگر چه بطور نسبى هم بوده باشد . امّا در بارهء واقعيّات غير خويشتن ، بقدرى معلومات دقيق