اگر انسان به مجموعهء آغاز و انجام زندگى و مقدّمات و نتائج و علل و معلولات جاريه در موجوديّت خود در اين زندگانى آگاه شود ، هم در اشباع و برخوردارى از لذائذ و تجسيم آرزوها اصول را مراعات مىكند و هم در اداى حقوق واجبهء الهى و سپاس نعمتها و احسان بيكران خداوندى .
( 1 ) او مىگويد : يكى از سؤالات سؤال كننده اينست كه : مسافر حقيقى در اين راه بزرگ و پر معناى زندگى كيست و اين جانب مىگويم : يكى از اساسىترين سؤالات كه به مغز بشر خطور مىكند ، همين است كه از مجموع ديدنيها و شنيدنيها و نتائج تجارب و تحقيقات در دو عالم درونى و برونى ، اين قضيّه ثابت شده است كه ما انسانها در اين دنيا مسافرانى هستيم و رو به مقصدى در حال حركتيم . البتّه هيچ كسى جريان طبيعى زندگى را از تولَّد تا مرگ منكر نيست ، ولى اين جريان و حركت ضرورى بىاختيار را نمىتوان مسافرت آگاهانه ناميد . مسافرت آگاهانه عبارتست از اين كه شخصى از مبدئى به مقصدى كه مورد اشتياق اوست حركت كند و در همهء احوال حركت ، ضرورت و مطلوبيّت وصول به مقصد ، عامل محرّك وى بوده باشد . حالا بايد ببينيم چه كسى حقّ دارد كه بگويد : من در اين دنيا مسافرم و سفرى را كه در پيش گرفتهام آگاهانه و با اختيار است پاسخ اين سؤال روشن است و همانست كه در بيت بالا ديديم كه مىگويد : « كسى كاو شد ز اصل خويش آگاه » . معنايش اينست كه اگر كسى فهميد و پذيرفت كه از طرف خدا آمده است ، يعنى اذعان كرد كه او