از دلش و توان از زانوانش . ترس و وحشت از آن كسى است كه اسير شهوات و مادّيّات و نامجوئى و كامكاريها باشد . شما مىدانيد كه من همان علىّ بن ابي طالبم كه : لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا . ( اگر پرده برداشته شود بر يقين من نيفزايد . ) و همان انسانم كه خداى ناديده را نپرستيدهام : ( لم أعبد ربّا لم أره ) . من كه از آغاز زندگيم با شهوت پرستى و مادّيّات و نامجوئيها و كامكاريها وداع ابدى كرده و اين عجوزهء هزار داماد را مطلَّقه كردهام ، پس از چه بترسم مگر نشنيدهايد كه با سوگند به خدا چنين گفتهام : إنّى و اللَّه لو لقيتهم واحدا و هم طلاع الأرض كلَّها ما باليت و لا استوحشت . ( 1 ) ( سوگند به خدا ، من اگر به تنهائى ، آن دشمنان را در حالى كه همهء روى زمين را پر كرده باشند ، روياروى شوم ، نه بيمى به خود راه مىدهم و نه وحشتى . ) اى مردم ناآگاه ، من اشتياق و محبّت شديد به ديدار خدايم دارم . درست است كه من در همين زندگانى هم به ديدار خدايم نائل مىگردم ، ولى ديدار خدا پس از عبور از اين دنيا معنائى ديگر دارد . آيا با اين وصف كه من مشتاق ديدار پروردگارم مىباشم ، از مرگ كه راهى ببارگاه او است ، بترسم
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 201
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٠١
گر مرگ رسد چرا هراسم
كان راه به تست مىشناسم
از خورد گهى به خوابگاهى
وز خوابگهى به بزم شاهى
خوابى كه به بزم تست راهش
گردن نكشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خيزم
خوش خسبم و شادمانه خيزم
اين مرگ نه ، باغ و بوستانست
كاو راه سراى دوستانست
تا چند كنم ز مرگ فرياد
چون مرگ ازو است مرگ من باد
گر بنگرم آن چنان كه رايست
اين مرگ نه مرگ ، نقل جايست
نظامى گنجوى
هامش
( 1 ) نامهء 62 به اهل مصر كه با مالك اشتر فرستاده است .