مخالف اصل « قصد همان وصل همان » مىباشد . پاسخ اين سؤال بدين نحو است كه استعداد كماليابى آدمى است كه با هر لحظه شكوفائى و به فعليّت رسيدن قصدى دارد و و صلى . بعنوان مثال غنچهء گل از آن هنگام كه شروع به باز شدن مىنمايد ، به شكوفائى مىرسد و عطرافشانى را شروع مىكند . هر اندازه غنچه استعداد شكوفائى بيشتر داشته باشد ، گرديدن كمالى آن بيشتر خواهد بود ، ولى غنچه از همان آغاز باز شدن ، گل شده است . اگر چه گل شدن آن به جهت استعداد نامحدود ، نامحدود بوده باشد . آن شاعرى كه مىگويد :
بيزارم از آن كهنه خدائى كه تو دارى
هر لحظه مرا تازه خداى دگرستى
نمىخواهد بگويد : واقعا خدا حقيقتى است در تحوّل و نو به نو شدن ، بلكه مىگويد : خود استعداد خدايابى كه من وجود دارم ، با فعليّتهاى مستمرّى كه دارد ، هر لحظه با پيشرفت در تهذّب و تصفيهء روحى سطوح جديدترى از استعداد خدايابى و كماليابى بروز مىكند و خدا و كمال را در مىيابد .
به همين معنى است بيتى كه از خواجوى كرمانى در زير نقل مىكنيم :
اى مقيمان درت را عالمى در هر دمى
رهروان راه عشقت هر دمى در عالمى
عوامل كبر و غرور دمار از روزگار حياتش در نياورد
بحث در تقوى است ، تقوى يعنى بهره بردارى معقول و تنظيم الهى « صيانت ذات » كه اصل الاصولش مىناميم . اصل الاصول يعنى اساسىترين پايهء همهء اصول معارف و سازندگى انسانى . عوامل مخرّب تقوى از هر قلمروى كه تصوّر شود ، بالاخره قدرت تأثير آنها مربوط به خود طبيعى است كه ذات قابل ترقّى و تعالى را از حركت و گرديدنهاى صعودى باز مىدارد و تا آخرين نفس زندگى جز اشتياق به تورّم خواسته اى ندارد . اين اشتياق موادّ اوّليّهء همان شعلههاى دوزخ است كه آدمى از همين دنيا براى خود مىاندوزد . اين بيمارى