روانشناسى مؤثر بوده است كه حساسيت بيمار گونهء متفكران قرون وسطائى اروپا در بارهء تجربه و مشاهده در بررسى علمى - چه كسى است كه با ديدن اين عبارت فرويد : « من از طرح اين گونه مسائل ( عرفانى و معنوى و مذهبى ) احساس ناراحتى مىنمايم ، و من همواره به اين ناراحتى اعتراف مىنمايم » ( 1 ) با در نظر داشتن اين كه امثال اين كار افزايان معرفت بشرى با ادعاى علم و علم پرستى وارد ميدان انسان شناسى شدهاند و ضمنا چنين اعترافى را صريحا بيان ميكنند ، به ياد شعر آن شاعر مىافتيم كه مىگويد :
و ربّ شقىّ يأمر النّاس با التّقى
طبيب يداوى النّاس و هو عليل
( و چه بسا انسان شقاوتمندى كه مردم را به تقوى دستور مىدهد ، اين همان پزشك است كه مردم را مداوا مىكند در حالى كه خود به همان مرض مبتلا است ) .
ما هم در يك مصرع فارسى مىگوئيم : ( كل اگر طبيب بودى سر خود دوا نمودى ) ما در اين مبحث به تفصيل بيشتر نمىپردازيم ، فقط به اين تذكر قناعت مىكنيم كه اگر روانشناسان قرون متأخر و متصديان ديگر علوم انسانى در شناسائى واقعى روان « آن چنان كه هست و آن چنان كه بايد » گامى مؤثر برداشته بودند ، در حدود پنجاه درد بيدرمان دامنگير حيات بشرى نمىگشت . اكثر اين دردهاى بيدرمان در زمانهاى ما قبل اين روانشناسىها و علوم انسانى ، يا وجود نداشتند ، يا اگر هم وجود داشتند ، بقدرى سطحى و محدود بودند كه حيات انسانها را با خطر پوچى تهديد نمىكردند . چهل و يك شماره از اين مسائل را در كتاب « حيات معقول » مورد بررسى قرار داده و نه شمارهء ديگر در تجديد چاپ در همان كتاب مطرح خواهد گشت . همين مسائل است كه ما را وادار مىكند كه در بارهء روانشناسىها و ديگر علوم انسانى قرن نوزدهم و قرن بيستم تجديد نظر كرده ، اين علوم را به مجراى حقيقى خود برگردانيم .
هامش
( 1 ) . انديشههاى فرويد ، ص 92 ادگارپش