جمله عالم ز اختيار و هست خود
مىگريزد در سر سرمست خود
مىگريزند از خودى در بيخودى
يا به مستى يا به شغل اى مهتدى
تا دمى از هوشيارى وارهند
ننگ خمر و بنگ بر خود مىنهند
و با اين تخدير موقت به خيال آنكه قوانين عالم هستى را كه فقط با آگاهى و هشيارى مىتوان آنها را وسيلهء « حيات معقول » قرار داد ، از هم گسيختهاند ، دلخوش مىدارند و نمىدانند كه انسان كه صيد شدهء زنجير اين قوانين است نمىتواند با گزيدن زنجير آن قوانين ، حلقههاى آن را از هم بگسلد .
رسن را مىگزى اى صيد بسته
نبرد اين رسن هيچ از گزيدن
ديوان شمس
دو - رخت بر بستن عشقهاى سازنده و بوجود آورندهء خيرات و كمالات از فرهنگ عينى بشرى و اسارت او در چنگال هوى و هوسهاى بىاساس . ما اگر بتوانيم همهء گامهاى بزرگى را كه بشر در ارتباط با جهان و همنوعش برداشته است به عوامل اوليهء آنها تحليل نمائيم ، بدون كمترين ترديد به اين نتيجه خواهيم رسيد كه عامل اصيل و ذاتى آن گامها عشق حقيقى انسانى بوده است و بس .
عشق امر كل ما رقعه اى ، او قلزم و ما قطره اى
او صد دليل آورده و ما كرده استدلالها
مولوى
غير از اين معقولها ، معقولها
باشد اندر عشق پر فر و بها
مولوى
هيچ كار بزرگى كه آزادى و اختيار آن را اشباع كرده باشد چه در قلمرو ماده و ماديات و چه در قلمرو معنى و معنويات ، بدون عشق حقيقى در تاريخ بشرى بوجود نيامده است . در صورتى كه در تاريخ طبيعى محض انسانها عشق يك پديدهء روانى ناشى از جوشش غريزهء جنسى را مىگويند كه در عالم حيوانات نيز