اين احساسات خام حتى گاهى مغزهاى متفكر بشرى را كلافه مىكند ، توقعات و انتظارها چنان تحت تأثيرشان قرار مىدهند كه فراموش ميكنند كه صدها گره و مشكلات زندگى را با تعقل و ديگر عوامل درك و شناخت باز كردهاند ، ناگهان فرياد مىزنند كه :
سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى
جان ز تنهائى به لب آمد خدايا همدمى
تا جائى كه انسان و جهان براى اين مغزها چنان اندوهبار مىآيد كه مىگويد :
آدمى در عالم خاكى نمىآيد بدست
عالمى ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمى
اين هم كه امكان ندارد و ما نمىتوانيم جهانى نو و انسانى نوتر بوجود بياوريم ، پس چكار بايد كرد اين سؤال كه از جهش از احساسات به تعقل محض در بارهء انسان و جهان بوجود آمده است ، به همان فاجعه دردآگين منجر مىشود كه در عنوان بحث مطرح كردهايم . لذا مىگويد : دست از اين احساسات و اين تعقل محض بردار و برخيز
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندى دهيم
كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى
حافظ
مغزهاى ديگرى هم پيدا مىشوند و با همه گونه اشخاص نشست و برخاست مىكنند ، با مردمى كه در حماقت به حد نصاب رسيدهاند ، تا آنان كه در قدرت عقلانى و احساسات تصعيد شده برهان المحققين شدهاند ، دمساز ميشوند و شخصيت آنان تحت تأثير هيچ يك از آن گروهها قرار نمىگيرد و به راه تكامل معرفت خود مىروند :
من بهر جمعيتى نالان شدم
جفت خوشحالان و بد حالان شدم
من آنان را شناختم اما آنان :