اى شور گزهاى بيابان ، دل من هميشه با شماست و در آن بهرهء هر چيزى كه غير از شما است اندك است . »
هنگامى كه كوه « توباد » را - كه مدتها آن را نديده بود - از دور مىبيند ، با صداى بلند مىگريد . تو گويى به ياد روزهاى گذشته خود و مادر و پدر و قبيله و ليلاى محبوبش مىافتد و « توباد » همچون انسانى با او سخن مىگويد :
هنگامى كه توباد را ديدم ، گريستم و توباد هنگامى كه مرا ديد خداى را تكبير گفت .
با ديدن او قطرات اشك از ديدگانم فرو ريخت و او با صداى بلند مرا بهسوى خويش فرا خواند .
ابن الرّومى هم به ياد دوران كودكى خود ، ناله سر مىدهد . دوران كودكى و مناظر وطن ، درنظر او يكى بوده ، و از هم جدا نيستند .
ابن زيدون اندلسى كه با دورى از قرطبه كه گهواره او و زادگاه اوست ، تصور زندگى برايش غيرممكن است ، مىگويد :
آيا عجيب نيست كه منزل من از تو دور باشد ، و هنوز زنده باشم ؟ گويا به بوى خوش آستانه تو عشق نمىورزم .
و گويا طايفهء من در ميان طوايف تو نزيسته و آغاز پرورش خلق و خوى من در خاك تو نبوده و گويا منشأ پيدايش من از سرزمين تو نبوده است . »
زهير از جهان تنها جايى را مىبيند كه در آن پرورش يافته است و مىگويد : « هر زندگىاى كه در اين جهان غير از اين زندگى باشد ، پوچ و بىارزش است . اينجا منزلى است كه در چشم من بر روى كره زمين ، مثل و مانندى ندارد . »
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 2031
مساهمون: جورج جرداق
ص٢٠٣١