نظريهء دوم
- اينست كه حقيقتى بنام روح در انسان وجود ندارد . انسان يك موجود مادى است كه داراى حيات است . اين جاندارى است تكامل يافته كه با گذشت دورانهاى تحول تكاملى ، داراى مغز فعّال گشته و به وسيلهء سلَّولها و تشكيلات مخصوص عصبى مغزى ، فعاليتهاى ظريفى مانند انديشه و تخيل و تعقل و غير ذلك انجام مىدهد و هيچ گونه حقيقت اسرارآميز و مجرّد در انسان وجود ندارد . صاحبان اين عقيده ، به ( جسمانيّة الحدوث و جسمانيّة البقاء ) معتقدند ، يعنى چنان كه روح از ماده بوجود آمده است ، جريان آن نيز مادى بوده و بالاخره هم در همين عالم طبيعت نابود مىگردد . اين نظريه در دو قرن هيجدهم و نوزدهم پيروانى در مغرب زمين پيدا كرده و امروز هم گروهى بر اين عقيده متمايلند .
توضيح و انتقاد اين اعتقاد را در بحث از نظريهء سوم خواهيم ديد .
نظريهء سوم
- اينست كه ما بايستى روح و روان ( يا نفس و خود و « من » ) را از يكديگر جدا كنيم . روان ( يا هر اصطلاح ديگرى كه نشاندهندهء آن حقيقت باشد كه مديريت وجود انسانى را به عهده دارد ، ) عبارت است از عاليترين محصول تفاعلات عناصر طبيعى كه در مجراى موجوديت انسانى به وجود مىآيد . اين روان در عاليترين و ممتازترين مرحلهء آدمى ، پس از طىّ مراحل تكاملى بروز مىكند .
هر اندازه كه در اين گذرگاه پيشرفت مىكند ، از مادّه و قوانين آن بىنيازتر مىگردد و حالت تجرد به خود مىگيرد و با شروع حالت تجرد آمادهء پذيرش روح ملكوتى مىشود و در جاذبيت عالم اعلا رو به حوزهء عظمت ربوبى قرار مىگيرد .
يعنى جسمانية الحدوث روحانية البقا است . اين نظريه را گروهى از فلاسفه و گروهى قابل توجه از حكماى مسيحى و اسلامى پذيرفتهاند .
بنا بر اين نظريّه روح ملكوتى از عالم بالا به پايين نيامده است ، بلكه حقيقت والايى كه از تشكَّل اجزاء درونى و برونى آدمى بنام روان به وجود آمده است ، آمادهء پذيرش شعاع روح ملكوتى گشته است . و اين روان است كه رو به بالا مىرود ، نه اين كه روح مجردى از عالم بالا به پايين فرود آمده باشد .