يعنى رهايش كردم ، مقصود ناديده گرفتن حق و واقع نيست ، بلكه منظورش تنظيم رابطهء خويش با دنيا بوده است . منشاء و اصل تنظيم مزبور عبارت است از برتر و بالاگرفتن شخصيت الهى از غوطه ور شدن در روابط طبيعى خالص ميان انسان و جهان . در اين تنظيم هر مرحلهء عاليترى ، مرحلهء پيشين را از منطقهء تكامل خارج مىسازد ، يا بعبارت ديگر كه مضمون جملهء امير المؤمنين است : با آماده شدن شخصيت براى وصول به مرحلهء عالى ، مرحلهء پست پيشين منفى شده به رو انداخته مىشود « انا كاب الدنيا لوجهها » .
نظير اين توضيح در بارهء رابطهء انسان با جهان ، توضيحى است كه يكى از شعراى برجسته در بارهء رابطهء شخصيت خود با خدا ، بيان نموده است :
بيزارم از آن كهنه خدائى كه تو دارى
هر لحظه مرا تازه خداى دگرستى
پس در حقيقت اين جهان هستى نيست كه بايد منفى و به رو انداخته شود ، بلكه رابطهء « من انسانى » با جهان است كه در سير تكاملى آن ، انواع پست و عالى به وجود مىآيد و هر رابطهء عالى رابطهء پست را از بين مىبرد :
از جمادى مردم و نامى شدم
و ز نما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم
پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
حملهء ديگر بميرم از بشر
تا برآرم از ملايك بال و پر
از ملك هم بايدم جستن ز جو
كل شيء هالك إلا وجهه
ديگر از ملك پرّان شوم
آنچه آن درو هم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم إنا إليه راجعون
13 - « لَم تَكُن بَيعَتُكُم ايَّاىَ فَلتَةً وَلَيسَ امرى وَامرُكُم واحِدا انىّ اريدُكُم لِلَّه وَانتُم تُريدونى لِانفُسِكُم » ( 1 ) . ( بيعتى كه شما با من نموده و بزمامدارى انتخابم كرديد ، يك پديدهء ناگهانى و محاسبه نشده نبود . كار من و شما يكى نيست ، من شما را براى خدا مىخواهم و شما مرا براى خودتان مىخواهيد ) .
هامش
( 1 ) ط 134 ج 2 ص 26 .