از احساسات والاى انسانى كه بذر آن در روانشان افشانده شده بود پا برجا بودند و فرقى هم ميان مرد و زن و بزرگ و كوچك آنها نبود .
گويند هنگامى كه معاويه در يكى از سالها عازم مكه گرديد ، از احوال يكى از زنان « بنى كنانه » به نام « دارميه » جويا شد . گفتند سالم است . معاويه او را احضار كرد و به او گفت : آيا مىدانى براى چه تو را احضار كردم ؟ من تو را احضار كردم تا دريابم چرا على ( ع ) را دوست مىدارى و با من دشمنى ؟ با او دوستى مىكنى و با من دشمنى روا مىدارى ؟
او گفت : آيا ممكن است مرا از پاسخ دادن معاف بدارى ؟
معاويه پاسخ داد : نه از تو نمىگذرم .
دارميه گفت : اكنون كه مرا معاف نمىدارى پس بدان كه من على ( ع ) را به خاطر عدالتش در ميان مردم و تقسيم مساوى بيتالمال دوست مىدارم و تو را نيز به اين جهت دشمن مىدارم كه با كسى به مقابله برخاستى كه از تو بهتر و براى حكومت سزاوارتر بود . من على ( ع ) را به اين جهت دوست مىدارم كه مستمندان را دوست مىداشت و تو را از آن رو دشمن مىدارم كه جنايت مىكنى ، در ميان مسلمين اختلاف و تفرقه مىافكنى ، در قضاوت ستم مىكنى و از روى هوا و هوس حكومت مىنمايى .
معاويه گفت : پس به همين جهت شكمت باد كرده است ؟ ! ( چون دارميه چاق بود ) .
دارميه گفت : اى مرد ! مرا با هند اشتباه گرفتهاى كه در ميان زنان عرب به چاقى ضربالمثل بود .
معاويه پرسيد : آيا هيچگاه على ( ع ) را ديدهاى ؟
دارميه پاسخ داد : آرى به خدا قسم او را ديدم .
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 1616
مساهمون: جورج جرداق
ص١٦١٦