است كه وضع ناگوار آن از نظر استثمار ، چپاول ، غارت و تجاوز ، به شبهاى وحشتناك استبداد سياه تبديل شده بود .
هيچ نيرومندى - به مقياس نيروى حيوانى ! - در آن دوران وحشت نبود مگر آنكه سرور و فرمانده « فرمان مطاع » بود : شكنجه مىداد ، مىكشت ، غارت مىكرد ، تازيانه مىزد ، و توده را با محروميت و بدبختى روبرو مىساخت !
و هيچ دزدى در آن عصر نبود ، مگر آنكه همت و فكر خود را در غارت مردم بهكار بسته بود .
و هيچ سفاك خونخوارى نبود مگر آنكه گردنهاى بىگناهان ، دروگاه شمشير او بود !
و هيچ نادانى وجود نداشت مگر آنكه پايههاى كاخ او برپايه جمجمههاى متفكران بنا شده بود ! و هيچ پست و فرومايهاى نبود مگر آنكه انسان آزادهاى را از ميان برده بود .
جاهلان بىخرد ، با تكبّر بر زمين راه مىرفتند و مىپنداشتند كه از بزرگى و بلندى به كوه مىرسند .
تولهسگان زوزهكش ، صاحب مال و جان و رأى و عقيدهء مردم بودند .
و بهعنوان مثال ، مگر در عصر قديم ، ديكتاتور پستى كه او را « دنيس » مىناميدند ، بر « سيراكوس » حكومت نمىراند كه « افلاطون » بزرگ را به بردگى گرفت ! و سپس يكى از دوستان وى ، پولى داد و فداكارى كرد تا آزادى او را بازگرداند ؟ ! . . . و آنگاه پس از خود « دنيس » پسر كمتر از پدر ، كه او را هم « دنيس كوچك » مىگفتند ، برمىخيزد و مىخواهد كه آزارى بر فيلسوف بزرگوار برساند ، ولى فيلسوف براى
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى) — صفحة 101
مساهمون: جورج جرداق
ص١٠١