اجمالاً حلاّج به تصوّف شدّت وحدّت داد ، و مذهب تصوّف با ادّعاى خدايى را توأماً رواج داد . عطّار درباره او مىگويد :
ذات حق بود و نبد منصور خود * تا كه مىگفتى انا الحق تا ابد ( 1 )
سنايى از منصور و انا الحق گفتن او چنين عذر خواسته :
ذرّه كز آفتاب پرنور است * گر انا الشمس گفت معذور است
و از عطار نقل شده و گذشت كه گفته :
منم اللّه خود در خود بديدم * به خود گفتم كلام و خود شنيدم
منم اللّه در عين كمالم * منم اللّه در عين وصالم
مى گويند به منصور گفتند : تو كه مىگويى خدا هستى ، پس نماز براى كه خوانى ؟ در جواب گفت : ما خود قدر خود را خود دانيم ، و اين از كلماتى است كه مفهوم ندارد . ( 2 )
و شبسترى عذر آورده و گفته است :
روا باشد انا الحق از درختى * چرا نبود روا از نيكبختى
و شاه نعمة اللّه ولى گفته :
منم آن رند عاشق مصلوب * كه انا الحق زنم همى بر حق
و نيز گفته : ليس فى الدار غيره ديّار ، و شرح آن در بحث وحدت وجود گذشت .
در اينجا بد نيست داستانى را كه اخيراً اتفاق افتاده و يكى از دوستان اهل علم و مورد وثوق كه خود به دستور آية اللّه مرحوم حاج سيد روح اللّه خاتمى امام جمعه سابق يزد در جريان كار بوده و براى نگارنده نقل كرده بياورم .
ايشان مىگفت : استاد دانشگاهى در يزد علناً اظهار مىكرد كه من درويش گنابادى نعمت اللهى هستم ، و از عرفا پيروى مىكنم نه فقهاء ، در كلاس در مقابل شاگردان اظهارات كفرآميزى داشته ، و گفته بوده كه من در وحدت وجود سخن
هامش
1 - خيراتيه 2 / 55 .
2 - شطح صوفيانه انا الحق حسين حلاّج در واقع همان مفهوم و معنى عبارت ( اهم بر هماسمى ) يعنى « من بر هما هستم » فقيران و عارفان هندو را مىرساند . « آداب طريقت و خدايابى » ص 4 .