انداخت ، ناگاه مردى را ديد كه بسوى منزل او در حركت است .
- چه كسى هستى و چه ميخواهى ؟
- آيا آبى براى آشاميدن دارى ؟
به خانه بازگشت تا آبى بياورد و به او بدهد .
آن مرد ، آب را نوشيد و پيرزن به خانهاش بازگشت ، مجدداً از شدت نگرانى فراق پسر ، در را گشود ، آن مرد هنوز در آستانه در خانه ايستاده بود ، به وى گفت آيا آب نوشيدى ؟
گفت : آرى . . .
به وى گفت : چرا به خانهات نمىروى . . ؟
مرد ساكت ماند . . مجدداً آن زن سؤال خود را تكرار كرد ، وى هم چنان ساكت مانده بود . براى سومين بار گفت پناه به خدا اى بنده خدا برخيز ، پرودگار تو را به خانهات سالم بازگرداند . شايسته نيست كه كنار خانهام بنشينى .
مرد برخاست و گفت : اى بنده خدا من در اين ديار ، يار و ياورى ندارم ، آيا ثواب و اجرى نمىخواهى ، شايد روزى ديگر تو را پاداشى دهم .
گفت : اى بنده خدا تو كيستى ؟
پاسخ داد : من مسلم بن عقيل هستم ، اين قوم به من خيانت كرده ، و آوارهام كردهاند .
زن در حالى كه از تعجب زبانش باز ايستاده بود ، به سختى
گفت : آيا تو مسلم هستى ؟
نمونه هاى ايثار 4 - حضرت مسلم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 22
مساهمون: خاكرند
ص٢٢