دورى شده است از ستم آسمان كه نيست * يك كس كه پيش آن به تو آن يك زمان گذشت
شاخ و برى نماند دگر نو بهار را * از بس در اين چمن ز پى هم خزان گذشت
شد آنچنان بلند خس و خار گلستان * كه از فرق لاله و سمن و ارغوان گذشت
بر هر كسى كه مى نگرم ، خون حسرتش * از حلقههاى چشم ، چو ابر روان گذشت
نتوانم از مكاره دنياى دون ، دمى * از صحن خانه تا در آستان گذشت
گيتى اگر چنان بود و آسمان چنين * دل شادان كسى كه از اين خاكدان گذشت
يكباره گى ز گردش ايام گشت تلخ * آن شهد عشرتى كه مرا به آبتان گذشت
پيرى مرا به وقت جوانى چنان نمود * كز جان برفت طاقت و از تن توان گذشت
دردا كه گل نچيده هنوز از جفاى چرخ * بايد به درد و حسرت از اين گلستان گذشت
بر نام من چو نامه اجلال تو رسيد * از افتخار فرق من از فرقدان گذشت
نابغه فقه وحديث ، سيد نعمت الله جزائري — صفحة 457
مساهمون: سيد محمد جزائري
ص٤٥٧