Skip to main content

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — Page 404

Contributors:

P.404
( ( 3960 ) ) چه شراب و چه ملك چه ارسلان چه حيا چه دين چه خوف و بيم جان ( ( 3961 ) ) چشمشان افتاد اندر عين و غين نى حسن پيدا شد آن جا نى حسين يافت هر يكشان از آن ديگر مراد طبع هر يك خرّم و دل گشت شاد ( ( 3962 ) ) شد دراز و كو طريق باز گشت انتظار شاه هم از حد گذشت ( ( 3963 ) ) شاه آمد تا ببيند واقعه يافت آن جا زلزله و القارعه ( ( 3964 ) ) آن فقيه از جاى برجست و برفت سوى مجلس جام مىبربود تفت ( ( 3965 ) ) شه چو دوزخ پر شرار و پر نكال تشنهء خون دو جفت بد فعال ( ( 3966 ) ) چون فقيهش ديد پر از خشم و قهر تلخ و خونى گشته همچون جام زهر ( ( 3967 ) ) بانگ زد بر ساقيش كاى گرم كار چه نشينى خيره هين در طبعش آر ( ( 3968 ) ) خنده آمد شاه را گفت اى كيا آمدم با طبع ، آن دختر تو را ( ( 3969 ) ) پادشاهم كار من عدل است و داد زآن خورم كه يار را جودم بداد آن چه آن را مىخورم از ترش و خوش مىدهم در خورد يار از پنج و شش ( ( 3970 ) ) آن چه آن را مىننوشم همچو نوش كى دهم آن را بخورد يار و توش ( ( 3971 ) ) زان خورانم من غلامان را كه من مىخورم بر خوان خاص خويشتن ( ( 3972 ) ) زان خورانم بندگان را از طعام كه خورم من خود ز پخته يا كه خام ( ( 3973 ) ) من چو پوشم از خز و اطلس لباس زان بپوشانم حشم را نى پلاس ( ( 3974 ) ) شرم دارم از نبىّ ذو فنون البسوهم گفت مما تلبسون ( ( 3975 ) ) مصطفى كرد اين وصيت با بنون اطمعوا الاذناب مما تأكلون شد فقيه و برد با خود جفت خوب از عطاى خاص كشاف الكروب ( ( 3976 ) ) ديگران را بس به طبع آورده اى در صبورى چست و راغب كرده اى ( ( 3977 ) ) هم به طبع آور به مردى خويش را پيشوا كن عقل دور انديش را ( ( 3978 ) ) چون قلاووزى صبرت پر شود جان به اوج عرش و كرسى بر شود ( ( 3979 ) ) مصطفى بين چون كه صبرش شد براق بركشانيدش به بالاى طباق چون صبورى پيشه كرد ايوب راد از بلا او را درِ رحمت گشاد