تفسير ابيات
وقتى كه كنيزك در مقابل تهديد خليفه ناچار شد داستان آن پهلوان رستم منش را باز گو كرد وگفت :
او بدان قوت كه از شير شكار
هيچ تغييرش نشد بد برقرار
تو بدين سستى كه چون كردى به گوش
خشت خشت موشكى رفتى ز هوش
علت خنده هاى من همين بود كه گفتم ، خداوند متعال بالاخره رازها را فاش خواهد ساخت ، حالا كه ناموس جهان رويانيدن هر تخمى است كه كاشته مىشود ، نبايد در اين دنيا تخم بد كاشت .
همين بهار تازه ، پس از برگ ريز خزان وزمستان ، خود دليل محكمى براى اثبات رستاخيز است .
آتش وباد وابر و آفتاب رازهاى نهانى را از خاك بيرون مىكشند و هر چه را كه زمين در گذشته خورده است ، بهار فرا مىرسد و آنها را بيرون مىآورد ، هر مذهب و عقيده وتخيلى كه در درون آدمى است ، از دهان ولبش بروز مىكند .
راز نهانى ريشهء هر درختى و آن چه را كه خورده است ، از ساقه وشكوفه هايش بيرون مىتراود .
اندوهى كه به سراغت مىآيد ودلت را مىآزارد يقين بدان كه نتيجه خمارى همان باده است كه خوردهاى ، اما تو خود نمىدانى كه آن رنج خمار مربوط به كدامين مىگسارى بوده است .
اين خيرگىها وخمارىها شكوفهء آن دانه ها است كه از باده گسارى در دلت كاشتهاى ، ولى فهميدن آن كار هر كس نيست ، بلكه « آن شناسد كاگه وفرزانه است » فريب آن را مخور كه غم واندوه شباهتى با مىندارد ، زيرا