در بيان حكايت ضياء بلخ وشيخ الاسلام تاج بلخ ولطيفه گفتن ضياء
( ( 3472 ) ) آن ضياء بلخ خوش الهام بود
دادر آن تاج شيخ اسلام بود
از براى علم خلقى پيش او
گشته دايم در ملازم درس جو
( ( 3473 ) ) تاج شيخ اسلام دار الملك بلخ
بود كوته قد وكوچك همچو فرخ
( ( 3474 ) ) گرچه فاضل بود وفحل وذو فنون
اين ضيا اندر ظرافت بد فزون
( ( 3475 ) ) او بسى كوته ، ضياء بىحد دراز
بود شيخ اسلام را صد كبر وناز
( ( 3476 ) ) زين برادر ننگ وعارش آمدى
وين ضيا هم واعظى بد با هدى
( ( 3477 ) ) روز مجلس اندر آمد آن ضيا
بارگه پر قاضيان واصفيا
( ( 3478 ) ) كرد شيخ اسلام از كبر تمام
مر برادر را ضيا نصف القيام
پس ضيا چون ديد كبر اندر سرش
انفعالى داد حالى در خورش
( ( 3479 ) ) گفت آرى بس درازى بهر مزد
اندكى از قد سروت هم بدزد
( ( 3480 ) ) پس تو را خود عقل كو يا هوش كو
تا خورى مىاى تو دانش را عدو
( ( 3481 ) ) روت بس زيباست نيلى هم بكش
ضحكه باشد نيل بر روى حبش
( ( 3482 ) ) در تو نورى كى درآمد اى غوى
تا تو مىنوشى وظلمت جو شوى
( ( 3483 ) ) سايه در روز است جستن قاعده
در شب ابرى تو سايه جو شده
( ( 3484 ) ) گر حلال آمد پى قوت عوام
طالبان دوست را آمد حرام
( ( 3485 ) ) عاشقان را باده خون دل بود
چشمشان بر راه و بر منزل بود
( ( 3486 ) ) در چنين راه بيابان مخوف
اى قلاووز خرد با صد كسوف
( ( 3487 ) ) خاك در چشم قلاووزان زنى
كاروان را گم ره وهالك كنى
( ( 3488 ) ) نان جو حقا حرام است وفسوس
نفس را در پيش نه نان سپوس
( ( 3489 ) ) دشمن راه خدا را خوار دار
دزد را منبر منه بر دار دار
( ( 3490 ) ) دزد را تو دست ببريدن پسند
از بريدن عاجزى دستش ببند