حكايت در بيان تقرير اختيار خلق وبيان آن كه تقدير و قضا سلب كنندهء اختيار نيست
( ( 3058 ) ) گفت دزدى شحنه را كاى پادشاه
آن چه كردم بود آن حكم إله
( ( 3059 ) ) گفت شحنه آنچه من هم مىكنم
حكم حق است اى دو چشم روشنم
( ( 3060 ) ) از دكانى گر كسى تربى برد
كاين ز حكم ايزد است اى با خرد
( ( 3061 ) ) بر سرش كوبى دو سه مشت اى كره
حكم حق است اين كه اين جا باز نه
( ( 3062 ) ) در يكى تره چو اين عذر اى فضول
مىنيايد نزد بقالى قبول
( ( 3063 ) ) تو برين عذر اعتمادى مىكنى
گرد مار واژدها بر مىتنى
( ( 3064 ) ) زاين چنين عذر اى سليم نانبيل
خون و مال وزن همه گردى سبيل
( ( 3065 ) ) هر كسى پس سبلت تو بركند
عذر آرد خويش را مضطر كند
( ( 3066 ) ) حكم حق گر عذر مىشايد تو را
پس بياموز وبده فتوى مرا
( ( 3067 ) ) كه مرا صد آرزو وشهوت است
دست من بسته ز بيم وهيبت است
( ( 3068 ) ) پس كرم كن عذر را تعليم ده
برگشا از دست و پاى من گره
( ( 3069 ) ) اختيارى كردهاى تو پيشه اى
كاختيارى دارم وانديشه اى
( ( 3070 ) ) ور نه چون بگزيدهاى آن پيشه را
از ميان پيشه ها اى كدخدا
( ( 3071 ) ) چون كه آيد نوبت نفس وهوا
بيست مرده اختيار آيد تو را
( ( 3072 ) ) چون برد يك حبه از تو يار سود
اختيار جنگ در جانت گشود
( ( 3073 ) ) چون كه آيد نوبت شكر نعم
اختيارت نيست وز سنگى تو كم
( ( 3074 ) ) دوزخت را عذر اين باشد يقين
كاندرين سوزش مرا معذور بين
( ( 3075 ) ) كس بدين حجت چو معذورت نداشت
وز كف جلاد اين دورت نداشت
( ( 3076 ) ) چون بدين داور جهان منظور شد
حال آن عالم همت معلوم شد